گفتگو اخبار مقاله ها کتاب ها

 

 قدردانی دکتر زیباکلام از تیم مذاکره‌کننده هسته‌ای (نامه سرگشاده)
 نامه سرگشاده به آیت ‌الله جنتی
 قدردانی دکتر زیباکلام از قضات دادگاه تجدیدنظر شعبه 36 انقلاب اسلامی (نامه سرگشاده)
 نامه سرگشاده دکتر صادق زیباکلام به مهندس اکبر ترکان
 نامه سرگشاده صادق زیباکلام به آیت ‌الله حائری شیرازی
 گفتگو با دکتر صادق زیباکلام از سیاست تا تلویزیون، سینما و فوتبال
 نامه سرگشاده به پادشاه عربستان
 لطيفه سازي براي اسيد پاشي ... طنز تلخ
 چرا هاشمی رفسنجانی به جای «حزب» گفت «جبهه»؟
 دست از سر ناطق بر دارید! بروید سراغ همان تیرآهن 20
 صادق زیباکلام: نامه نگاری راهی برای بیان اعتراض
 نامه سرگشاده صادق زیباکلام به علی مطهری درباره حجاب
 

axkukwor

 

 

تاریخ انتشار : 1392/08/27

یک قرن مناسبات پیچیده ایران و بریتانیا

دکتر صادق زیباکلام

روزنامه شرق - 25 آبان 1392

شاید سخنی به گزاف نرود اگر گفته باشیم رابطه ما ایرانی‌ها با انگلیسی‌ها بسیار پیچیده، عجیب و منحصربه‌فرد بوده است. این البته فقط حکومت‌هایمان نبوده‌اند که در مجموع، رابطه خیلی دشوار و خاصی با انگلیسی‌ها داشته‌اند. اتفاقا بسیاری از ایرانیان غیرحکومتی اعم از نخبگان سیاسی تا نخبگان فکری و فرهنگی تا مردم عادی هم همچون اصحاب حکومت، یک احساس مخصوصی نسبت به انگلیسی‌ها دارند. احساسی که نه به روس‌ها دارند، نه به فرانسوی‌ها، نه آلمانی‌ها و نه اتفاقا به آمریکایی‌ها؛ علیرغم همه شعارها و ناسزاهایی که به آمریکایی ها نسبت می دهیم. سوالی که بنا داریم در این یادداشت به آن بپردازیم آن است که آن «احساس ویژه» نسبت به انگلیسی‌ها چرا به وجود آمده است؟ اما پرسش دیگری که حتی قبل از این مطرح می‌شود آن است که اساسا خود این «احساس ویژه» نسبت به انگلیسی‌ها چیست و چگونه است؟ آیا حس عشق و علاقه به انگلیسی‌هاست یا برعکس احساس کینه، نفرت و انتقام؟ آیا احساس اعتماد و اطمینان داشتن به انگلیسی‌هاست یا بر عکس احساس بی‌اعتمادی و نداشتن هیچ اطمینانی به آنها؟ واقع مطلب آن است که توصیف «احساس» ما ایرانی‌ها نسبت به انگلیسی‌ها خیلی دشوار است. چراکه این «احساس» آمیخته‌ای از احساسات زیادی است. البته بسیاری از این احساس‌ها منفی‌اند. «بی‌اعتمادی» را شاید بتوان برجسته‌ترین یا بارزترین عنصر آن «احساس ویژه» دانست.

 

بخش دیگر آن «احساس ویژه» عبارت است از یک حس غریب «نفرت». من مخصوصا نفرت را در داخل گیومه گذاشتم چون توضیح پیرامون آن مقداری پیچیده است. ما ایرانی‌ها از ملت‌ها و مردمان دیگر هم نفرت داریم اما جنس آن نفرت با «نفرت» از انگلیسی‌ها تا حدود زیادی متفاوت است. خیلی از ما ایرانی‌ها نسبت به اعراب هم نفرت داریم یا از افغانی‌ها و روس‌ها هم خیلی خوشمان نمی‌آید. اما ذات یا جنس نفرت از انگلیسی‌ها متفاوت است. نفرت از انگلیسی‌ها با یک آمیزه‌ای از احساس تحقیر شدن، احساس ضعف و درماندگی همراه است. ما نسبت به اعراب یا روس‌ها احساس تحقیر شدن نمی‌کنیم. جالب است که حتی نسبت به آمریکایی ها هم علیرغم همه ناسزاها که به آنها می گوییم، آن حس غریب «نفرت و حقارت» را که نسبت به انگلیسی ها احساس می کنیم، نسبت به آمریکایی ها نداریم. ما هیچ احساس تحقیر شدن یا ضعف و درماندگی نسبت به آمریکایی‌ها نداریم علیرغم همه «مرگ بر آمریکا» گفتن‌هایمان. اما نسبت به انگلیسی‌ها، اینگونه نیست. بخشی از آن بغض و کینه، بخشی از آن «نفرت» نسبت به انگلیسی‌ها به واسطه آن احساس تحقیر شدن در گذشته‌مان بوده و به واسطه آن است که در طول بیش از 150سال، ما واقعا توسط انگلیسی‌ها تحقیر می‌شدیم. از زمان به قدرت رسیدن قاجارها در ابتدای قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم و دقیق‌تر گفته باشیم تا بعد از کودتای 28‌مرداد در سال‌1332‌(1953)، ما توسط انگلیسی‌ها تحقیر می‌شدیم بدون آنکه خود انگلیسی ها واقعا یا تعمدا قصد تحقیر ما را داشته‌باشند. شاید «تحقیر» لغت درستی نباشد اما به هر حال ما در مملکت خودمان زندگی می‌کردیم اما این انگلیسی‌ها بودند که صاحب منصب، صاحب نفوذ، جنتلمن، آقا، ارباب و بزرگ بودند. ما برای آنها کار می‌کردیم. انگلیسی‌ها از‌هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر آمده بودند و در حالیکه نه ما مستعمره شان بودیم و نه آنها رسما بر ما حکومت می‌کردند، اما همه ما ایرانیان می‌دانستیم که آن «سفارتخانه» چقدر پرنفوذ است. همه می‌دانستیم که آن «سفارتخانه» دولت می‌آورد و دولت می‌برد. همه می‌دانستیم که چگونه رجال‌مان سر و دست می‌شکنند که مورد تایید انگلیسی‌ها باشند. گفتنش تلخ است، اما آنها در مملکت ما ارباب بودند و ما رعیت. آنها البته هرگز نه خودشان را ارباب می‌خواندند و نه ما را رعیت. اما نیازی به برچسب، عنوان و یونیفورم نبود. مشخص بود که چه کسی آقا، ارباب و صاحب‌منصب است و چه کسی مادون. مشخص بود چه کسی برای چه کسی کار می‌کرد. مشخص بود چه کسی، به چه کسی خدمت می‌کرد. حتی اگر انگلیسی‌ها نمی‌خواستند که به ما به چشم ملت و کشوری عقب‌مانده، بی‌سواد، بی‌اطلاع از دانش‌های مدرن، بی‌اطلاع از دنیا، فقیر، درمانده و... نگاه نکنند، خودمان در مواجهه با انگلیسی‌ها عملا در چنین جایگاهی قرار می‌گرفتیم. بگذارید برای آنکه صرفا نظریه‌پردازی نکرده باشیم، چند مثال برایتان بیاورم. در اوایل سلطنت فتحعلی‌شاه که نیاکان ما او را ظل‌الله (سایه خدا) می‌دانستند، سفیر انگلستان برای دیدار شاهنشاه ایران در کاخ گلستان حضور می‌یابد. می‌دانم باور نمی‌کنید، اما یکی از سوالات اعلیحضرت شخص اول کشور ایران آن بوده که از مترجم می‌خواهد از سفیر بپرسد که "«کاخ گلستان» را چقدر بایستی بکنیم تا به ینگه‌دنیا (آمریکا) برسیم؟" (صادق زیباکلام ،ماچگونه ماشدیم، چاپ نوزدهم، تهران 1392)

 

انگلیسی‌ها علی‌القاعده خیلی نمی‌توانستند برای ما ارزش و احترامی قایل شوند وقتی شخص اول مملکت‌مان تصورش این بوده که با کندن زمین ما به ینگه‌دنیا (آمریکا) می‌رسیم. مثال دوم پیرامون مناسبات مالی است. درست‌تر گفته باشیم، حاکمیت مملکت‌مان منظما ‌درصدد گرفتن پول، وام یا کمک مالی از انگلستان بود. برخی از رجال‌مان به واسطه دریافت مبالغی از انگلیسی‌ها، سرسپرده شده بودند. خود حکومت وضع بهتری نداشت. از نیمه دوم قرن نوزدهم و با افزایش هزینه‌های حکومت به واسطه گسترش دربار و نهادهای حکومتی از یک‌سو و سفرهای پادشاه و همراهان به اروپا از سویی دیگر، هر روز بیش از پیش حکومت ایران تقاضای «کمک» از اروپایی‌ها و در راس همه از انگلستان داشت. یکی از راه‌های گرفتن وام یا کمک مالی آن بود که امتیازاتی به وام‌دهنده داده شود. انگلیسی‌ها چه در قالب دولت و چه در قالب افراد و اشخاص حقیقی و حقوقی به حکومت ایران وام می‌دادند و در مقابل امتیازات مختلف دریافت می‌کردند. این امتیازات عملا به معنای تسلط کمپانی یا حکومت انگلستان بر آن حوزه می‌شد. هر قدر «کمک» مالی انگلستان به حکومت و مقامات ایران بیشتر می‌شد به همان میزان هم نفوذ و نقش انگلستان در حیات و ممات سیاسی ایران افزایش می‌یافت.

 

به تدریج که اوضاع مالی حکومت در ایران وخیم‌تر می‌شود، وابستگی و اتکای آن به انگلستان عمیق‌تر می‌شود. اگر تا قبل از آن، حکومت و مسوولان ایرانی درجه‌ای از وجاهت داشتند، با رویه تحلیل رفتن کامل بنیه مالی حکومت و وابسته شدن تمام و کمال امنای دولت ایران به انگلستان، آن مختصر  وجاهت، استغنا و استقلالی هم که قبلا در دوره ناصری وجود داشت به‌کل و به جز و به اصل و به فرع از میان رفت. اوضاع مملکت‌مان مقارن با سال‌های پایانی قاجارها (اوائل قرن بیستم) آنقدر اسفناک و درمانده شده‌بود که پادشاه و دربار ایران برای تامین مخارج روزمره‌شان ماه به ماه 15هزارتومان «کمک» (بخوانید صدقه) از سفارت انگلستان در تهران دریافت می‌کرد تا بتواند غذا و سایر مایحتاجش را تامین کند. بالطبع نظام و مملکتی که برای حکومت، دربار و پادشاهش جهت تامین مخارج خورد و خوراکش از سفارت انگلیس «اعانه» دریافت می‌کند، نمی‌تواند در برابر انگلستان خیلی احساس سربلندی، افتخار و استقلال کند. بالطبع رجال و نخبگان سیاسی ما نمی‌توانستند نسبت به انگلیسی‌ها احساس تحقیر نکنند وقتی «سایه خدا» مجبور بود با دریافت مقرری از دولت انگلستان، گرسنه نماند. بالطبع نه از مقامات انگلستان در لندن و نه از کارکنان سفارت بریتانیا در تهران نمی‌ شد انتظار داشت تا مسوولان و مقامات بلندپایه ایران (چه رسد به مردم عادی کشور را) خیلی جدی گرفته و برایمان ارزش و اعتبار زیادی قایل شوند وقتی حکومت‌مان برای بقا و گرسنه نماندن مجبور بود از انگلستان اعانه دریافت کند. حتی اگر انگلیسی‌ها نمی‌خواستند با نگاه تحقیرآمیزی به ما و مملکت‌مان بنگرند، در عمل ما و مملکت‌مان در جایگاه و وضعیتی به سر می‌بردیم یا قرار گرفته بودیم که خودمان در برابر انگلیسی‌ها عملا احساس حقارت می‌کردیم. حتی اگر انگلیسی‌ها نمی خوانستند از یک نگاه از بالا و از یک نگاه «ارباب رعیتی» به ما نگاه نکنند، مناسبات کلان جامعه ما هم از منظر اقتصادی هم از منظر سیاسی و هم از منظر اجتماعی در دو دهه نخست قرن بیستم به گونه‌ای در آمده‌بود که به‌جز این نمی‌شد.

 

نفت و کشف و استخراج و بهره‌برداری آن از اوایل قرن بیستم وجه مهم دیگر مناسبات و روابط میان ما و انگلستان را به‌وجود آورد. قبل از پرداختن به جزییات این بعد از رابطه میان ایران و انگلستان باید گفت که نفت هم عملا آن روابط ارباب‌رعیتی را تشدید کرد. به بیان دیگر نفت هم شد میخ دیگری بر تابوت استغنا، استقلال و احساس برابری‌‌کردن با انگلستان. نفت هم به‌نوبه خود آن احساس حقارت در برابر انگلستان را عمیق‌تر و گسترده‌تر کرد. در ابتداء امتیاز نفت که در سال1901 به یک انگلیسی به نام دارسی اعطاء شده‌بود یک قرارداد نامعلوم بود. هیچ‌کس نمی‌دانست که آیا دارسی موفق به کشف نفت در ایران خواهد شد یا نه. فی‌الواقع و تا مدت شش‌سال و با وجود تلاش‌های شبانه‌روزی انگلیسی‌ها از نفت هیچ خبری نبود.

دارسی طی آن شش‌سال هرچه داشت و نداشت را در بیابان‌ها و تپه‌ ماهورهای خوزستان هزینه کرده‌بود و همچنان از نفت خبری نبود. او از هر کجا که می‌توانست قرض گرفته و در ایران خرج کرده بود. جالب است دارسی از آن سر دنیا آمده‌بود و در بیابان های سوزان و بی آب علف جنوب به دنبال نفت بود اما هیچ ایرانی از جمله حکومت ایران حاضر نبودند یک ریال در مملکت خودمان هزینه کنند و به دنبال نفت بروند (ما چگونه ما شدیم). حاصل شش‌سال تلاشهای دارسی صرفا حجم انبوهی از بدهی شده بود و از آنجا که دیگر از جایی نمی‌توانست قرض گرفته و هزینه حفاری‌ها در ایران را تامین کند، او سرانجام تصمیم گرفت تا بساطش در ایران را جمع کند.  بیش از نیمی از عوامل شرکت و تجهیزاتشان از ایران خارج شده بودند و مابقی هم در شرف ترک ایران بودند که یکی از چاه‌های شرکت در مسجدسلیمان به نفت رسید. کشف نفت به رابطه ارباب‌رعیتی میان ایران و انگلستان ابعاد گسترده‌تری بخشید. به‌موازات گسترش صنعت نفت در خوزستان، نفوذ و قدرت انگلستان در ایران هم گسترش یافت. خوزستان عملا بدل به تیول شرکت نفت و انگلیسی‌ها شد. دولت در تهران در آن سال‌ها نه قدرتی داشت، نه مشروعیتی، نه توان مالی‌ای، نه اقتداری، نه احدی از آن تبعیتی می‌کرد و نه هیچ‌چیز دیگری. برعکس، انگلیسی‌ها در خوزستان هم ثروت داشتند، هم قدرت و هم توانسته بودند عشایر، ایلات، خوانین و تمامی قدرت‌های محلی را تحت کنترل و نفوذشان درآورند.

 

      البته ایرانی‌ها هم در تاسیسات نفت حضور پیدا کرده بودند. ‌هزاران بختیاری، لر و عرب هم به استخدام شرکت نفت درآمده بودند. اما ایرانی‌ها جملگی نوکر، پادو، مستخدم، باغبان، آبدارچی، نگهبان، حمال و حداکثر خدمتکار هستند. مدیران، مهندسین، تکنیسین‌ها، پزشک‌ها، پرستارها، حسابرس ها و حسابدارها، کارکنان امور اداری، مالی و فنی، یا انگلیسی هستند و در رده پایین‌تر هندی. حضور ایرانی‌ها در رده‌های تخصصی اقدامی بود که بعدها در قرارداد 1933 (1312) توسط رضاشاه صورت گرفت.  او ‌بندی را در قرارداد آورد که شرکت را مکلف می‌کرد هر سال یک‌درصد مشخصی از کارکنان، مدیران و مسوولان شرکت نفت را از میان ایرانیان انتخاب کند( تاسیس دانشکده نفت آبادان از سوی انگلستان در ارتباط با همین بند توافق جدید بود) این فقط در خوزستان نبود که بریتانیا عملا بدل به دولتی برای خودش شده بود. طلوع صنعت نفت توسط انگلستان در ایران از قضای روزگار مصادف با مقطعی از تاریخ ایران می‌شود (دهه‌های اول و دوم قرن بیستم) که نفوذ و قدرت دولت مرکزی در تهران به حد صفر تنزل یافته. این همان مقطعی است که پیشتر اشاره کردیم که دربار ایران برای خورد و خوراک و تامین مخارج روزانه‌اش از سفارت انگلستان در ایران مقرری ماهانه دریافت می‌دارد. بنابراین فقط در خوزستان نیست که انگلستان قدرت بی‌چون‌وچرا است. بلکه در تهران هم انگلیسی‌ها در سال‌های 1925-1900 عملا هرروز بیش از پیش بدل به قدرت بلامنازعه می‌شدند. طی این مقطع تحولات بین‌المللی هم به ‌نفع بریتانیا پیش می‌رود. انقلاب اکتبر در سال 1917 عملا به نفوذ و حضور روسیه رقیب یک‌صدساله بریتانیا در ایران خاتمه می‌دهد. پیش‌تر و طی چهارسال جنگ جهانی اول (1918-1914)، آلمان و امپراتوری عثمانی دو رقیب دیگر بریتانیا هم شکست خورده و عرصه ایران را برای انگلستان خالی می‌کنند. اگرچه انگلستان خود نیز در طول جنگ جهانی اول ضعیف شده و جنگ هزینه‌های هنگفتی بر آن کشور تحمیل کرده اما به‌هرحال انگلستان در ایران ارباب و قدرت بلامنازع است.

 

آن حس نفرت به‌ واسطه احساس تحقیر از انگلیسی‌ها که پیش‌تر از آن یاد کردیم از نظر تاریخی بیشتر در این مقطع است که به‌تدریج شکل می‌گیرد. نگاه به انگلستان تا قبل از آن مقطع در مجموع نگاه مثبتی است. در جریان نهضت مشروطه نخبگان سیاسی به‌همراه مردم به سفارت انگلستان پناه می‌آورند و متحصن می‌شوند. اما در عصر بعد از مشروطه همان‌طور که گفتیم از یک‌سو تحولات بین‌المللی به‌ نفع انگلستان پیش می‌رود و از سویی دیگر قدرت و اقتدار حاکمیت سیاسی در ایران منظما ‌رو به افول می‌رود. انگلستان نه‌تنها در این مقاطع قدرت بلامنازعه می‌شود بلکه به‌واسطه نفت هرروز نقش مداخله‌جویانه بیشتری در ایران پیدا می‌کند.

ایرانیان البته از همان سال‌های نخست کشف نفت به‌تدریج متوجه می‌شوند که چه ثروت هنگفتی در اختیار انگلستان قرار گرفته است. اما هر بار که آنان خواهان افزایش سهم یا درآمد بیشتری از نفت می‌شدند، انگلستان مفاد قرارداد یا امتیاز «دارسی» را به آنان یادآور می‌شد که ایران 16درصد از سود شرکت را دریافت می‌کرد. شاید بتوان گفت از نظر تاریخی نخستین‌بار که حکومت یا مسوولان حکومتی، آن احساس تحقیر را که حالا برای برخی از آنان حالت بغض و کینه به خود گرفته بود را از قوه به فعل درآوردند، در دوران رضاشاه و توسط رهبر قدرتمند و دیکتاتور ایران بود. من تعمدا از قرداد یا توافقنامه 1919 و مهم تر از آن از کودتای 1299 و برروی‌کارآمدن رضاخان میرپنج، سردار سپه بعدی و نهایتا رضاشاه پهلوی می‌گذرم. چون بررسی این بخش از تاریخ ایران و نقش انگلستان، یک مثنوی مفصل می‌شود. روایت بعد از پیروزی انقلاب این است که قرارداد 1919 سند ننگین تسلیم ایران به انگلستان بود و برروی‌کار آمدن رضاشاه هم برنامه انگلیسی‌ها بود. هر دو این دیدگاههای رسمی و جاافتاده، جای اما و اگرهای زیادی دارند که گفتیم روایت رسمی را با شک و تردیدهای اساسی مواجه می‌کنند. فقط به ذکر این نکات بسنده می‌کنم: اول آنکه روح دولت انگلستان در لندن هم در جریان کودتا نبود؛ ثانیا که مهم‌تر است، رضاخانِ سردار سپه، چه در قریب به چهارسال قبل از تاجگذاری‌اش و چه در 16سال بعدی، هرچه کرد یا نکرد اعم از خوب، بد، زشت و زیبا، به‌نفع ایران یا به ضرر ایران، فکر خودش بود و مطلقا ارتباطی با انگلیسی‌ها پیدا نمی‌کرد. نکته سوم که بیشتر به بحث خودمان مربوط می‌شود آن است که برخلاف همه تبلیغاتی که در ایران بعد از انقلاب صورت گرفته، دوران رضاشاه یعنی دوران بعد از تاجگذاری‌ وی در سال 1304 تا شهریور 1320 که توسط انگلیسی‌ها از سلطنت برکنار گردید، یکی از سردترین و کم‌تحرک‌ترین دوران روابط دیپلماسی میان ایران و انگلستان می‌باشد. چندین دلیل برای این سردی مناسبات با انگلستان وجود داشت: نخست آن بود که رضاشاه ذاتا نسبت به قدرت‌های بزرگ خارجی، بسیار بی‌اعتماد بود و در راس همه آنان انگلستان قرار می‌گرفت. دلیل دوم آن بود که رضاشاه نیز همانند بسیاری از نخبگان ایران، باور داشت که انگلستان با ایران رفتار درستی نداشته است از جمله درخصوص نفت. رضاشاه هم مثل دیگران معتقد بود که سهم ایران خیلی بیشتر از آن چیزی است که انگلستان به ایران می‌پردازد و بالاخره باید به همان احساس «تحقیر-نفرت» از انگلیسی‌ها اشاره داشت. او اولین‌بار در سال 1307 این احساس نفرت از انگلستان را به نمایش گذاشت. شرکت نفت به مناسبتی اعضای دولت ایران را رسما به اهواز دعوت می‌کند، رضاشاه خودش نمی‌رود اما از وزرایش می‌خواهد دعوت را اجابت کنند. آن سردی، بی‌اعتنایی و نفرت درونی یا به تعبیر من احساس تحقیر و نفرت از انگلیسی‌ها در سراسر دوران رضاشاه ادامه یافت و روابط سردتر شد. در مقابل رضاشاه به تدریج به آلمان متمایل می‌شد. به قدرت‌رسیدن نازی‌ها در آلمان باعث نزدیکی و صمیمانه‌ترشدن روابط ایران و آلمان شد. از دید رضاشاه، آلمان نازی چند ویژگی جذاب داشت. نظم و دیسیپلین، سخت کوشی، کار زیاد، روحیه میلیتاریستیک رهبران آلمان و بالاخره نفرت و بی اعتنایی نازی‌ها نسبت به مقولاتی همچون آزادی، دموکراسی و لیبرالیسم، جملگی برای رهبر دیکتاتور ایران، صفات بسیار باارزشی بودند. به‌علاوه، در نگاه ایرانیان به آلمانی‌ها(برخلاف نوع نگرش به انگلیسی‌ها) بغض و کینه‌ای وجود نداشت. با به‌راه‌افتادن جنگ‌جهانی دوم در سال 1939 (1318)، دولت ایران رسما اعلان بی‌طرفی کرد اما رهبران ایران به‌همراه بسیاری از مردم عادی، قلبا و به واسطه آن نفرت تاریخی از انگلستان، خواهان پیروزی آلمان بودند. شکست‌های نظامی انگلیسی‌ها در جبهه‌های جنگ از آلمانی‌ها، ایرانی‌ها را به‌وجد می‌آورد. سرنوشت جنگ اما به‌گونه‌ای رقم خورد که متفقین مجبور شدند ایران را اشغال کرده و تجهیزات نظامی را از خلیج‌فارس در جنوب، راهی روسیه کنند. طبیعی بود که با بودن رضاشاه متمایل به آلمان، این امر نمی‌توانست به درستی تحقق یابد و سرانجام متفقین در شهریور 1320 تصمیم به اشغال خاک ایران گرفتند. از همه غم‌انگیز‌تر سرنوشت رضاشاه بود. «بولارد»، سفیر متفرعن، متکبر و مغرور انگلستان در تهران حتی حاضر نبود، رضاشاه به دیدارش برود. از میان جملگی نخبگان، درباریان، بولارد  فقط محمدعلی فروغی (ذکاءالملک) را قبول داشت. او توسط فروغی به رضاشاه که کسی جرات نمی‌کرد در چشم‌های وی خیره شود دستور داد "هرچه سریع‌تر کشور را ترک کند." «بولارد» آن‌قدر متکبر بود و آنچنان از رضاشاه منزجر که وقتی پادشاه مقتدر ایران توسط فروغی پیغام می‌دهد که "دست‌کم انگلستان متعهد شود ولیعهد جوانش محمدرضا پهلوی را به سلطنت برساند" به وی پاسخ می‌دهد که "او دارد وقت تلف می‌کند و بهتر است زودتر از کشور خارج ‌شود" سفیر به فروغی می گوید به رضا شاه یادآوری نماید که "روس‌ها از شمال دارند به تهران می‌رسند و اگر وارد شوند، ممکن است رضاشاه را به واسطه رفتاری که علیه کمونیست‌های ایران داشته، اعدام کنند" برعکس تصور خیلی از ایرانیان، این انگلیسی‌ها نبودند که باعث تثبیت محمدرضا پهلوی شدند بلکه محمدعلی فروغی بود که با تمایل «بولارد» برای خلع سلسله پهلوی مخالفت نمود و توانست دیپلمات متفرعن انگلیسی را قانع کند تا به بقای سلطنت پهلوی و پادشاهی محمدرضا پهلوی رضایت دهد. بدون تردید، محمدرضا پهلوی همواره به این نکته وقوف داشت که انگلیسی‌ها با چه خواری‌ای پدرش را از سلطنت خلع و از ایران تبعید کردند. او نمی‌توانست فراموش کند انگلیسی‌ها خیلی علاقه‌ای نداشتند تا او به تاج‌وتخت برسد و درصدد بودند تا سلسله پهلوی را جمع کنند و سلطنتش در حقیقت مدیون فروغی است. احتمالا محمدرضا پهلوی تا آخر عمر به‌خاطر می‌آورد که چگونه سفیر انگلستان به پادشاه جوان ایران نصیحت می‌کند که "از زندگی پدرش درس بگیرد و اولا در همه امور دخالت نکند، ثانیا خود را عقل‌کل نداند، ثالثا مراقب باشد مردم از او هم مثل پدرش متنفر نشوند." واقعیت آن است که محمدرضا هم همچون پدرش در طول 37سال سلطنت، از انگلیسی‌ها قلبا خیلی خوشش نمی‌آمد. رفتار انگلیسی‌ها در نخستین سال‌های سلطنت وی یقینا هیچ‌وقت از خاطرش نمی‌رود. مشکل فقط در این نبود که بولارد او را هچون فردی نابالغ و ناآگاه نصیحت می‌کرد. مشکل اساسی‌تر آن بود که انگلستان اساسا نمی‌توانست او را جدی بگیرد. با بودن رجال و شخصیت‌های استخوان‌دار و معمری همچون احمد قوام‌السلطنه، محمدعلی فروغی، ساعد، سهیلی، دکتر محمد مصدق و... انگلیسی‌ها حتی اگر می‌خواستند هم نمی‌توانستند محمدرضا پهلوی 20ساله را خیلی جدی بگیرند و شاه هم این را با همه وجود احساس می‌کرد و می‌دید. و یقینا آتشی آکنده از نفرت و احساس حقارت نسبت به انگلیسی‌ها زیر خاکستر وجودش همواره بر افروخته بوده. بنابراین شاید خیلی هم دشوار نباشد درک این واقعیت که چرا بعد از کودتای 28 مرداد در سال 32 شاه منظماً از انگلستان فاصله گرفت و به سمت آمریکا رفت. سردی، بی‌اعتمادی و بی‌اعتنایی شاه به انگلیسی‌ها را (اگر نگفته‌ باشیم یک‌جور نفرت وی از آنها) در لا‌به‌لای خاطرات امیر اسدالله‌ اعلم می‌توان ملاحظه کرد.

 

شاه که هیچ‌وقت قیام مردم ایران علیه خودش و انقلاب اسلامی ایران را یک حرکت اصیل و خودجوش نمی‌دانست، از جمله به انگلیسی‌ها برای به‌راه‌انداختن انقلاب، خیلی مظنون و مشکوک بود. او آن‌قدر به انگلیسی‌ها بی‌اعتماد بود که تصور می‌کرد یکی از دلایل اینکه انگلیسی‌ها به قول وی "آن بساط را در کشورش به‌راه انداخته و با مخالفان وی کنار آمده و درصدد سرنگونی‌اش برآمده بودند"، آن بود که وی از "انگلیسی‌ها فاصله گرفته و به آمریکایی‌ها نزدیک شده بود." صد البته که او نقش رادیو بی‌بی‌سی در دوران انقلاب را یکی از مهم‌ترین دلایل فعالیت انگلیسی‌ها علیه خودش می‌پنداشت (صادق زیباکلام، مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی، چاپ هشتم، انتشارات روزنه، 1391) او در دوران انقلاب بارها و بارها از «سرآنتونی پارسونز»، سفیر انگلستان در تهران پرسیده بود که "چرا دولت مطبوعش سیاست خود را نسبت به وی تغییر داده و با مخالفان پهلوی کنار آمده‌اند"(همان). در بعدازظهر 13آبان‌57 که مردم خشمگین بعد از کشتار جلو دانشگاه تهران، به سفارت انگلستان حمله‌ور شده و بخشی از سفارت را آتش می‌زنند، «پارسونز» به دیدار شاه می‌رود. آنگونه که وی در خاطراتش می‌نویسد انتظار داشته که شاه به خاطر حوادث آن روز صبح، از سفیر دلجویی کند. اما شاه شروع می‌کند به تکرار همان داستان همیشگی و با نیش‌ و طعنه به «پارسونز» می‌گوید که "کم مانده بود آتشی که خودتان به‌راه انداختید دامن خود شما را هم بگیرد." «پارسونز» که دیگر از طعنه‌ها و کنایه‌های شاه دراین‌باره به تنگ آمده بود عرف دیپلماتیک و ادب انگلیسی‌ را به کنار گذارده و با دلخوری به شاه می‌گوید که "اعلیحضرت، هرکس که فکر کند دست دولت انگلستان با مخالفان شما در یک کاسه است جایش واقعا در تیمارستان است" (همان).

روابط با انگلستان بعد از انقلاب هم خالی از دردسر نبوده است. اگرچه هدف اصلی یا دشمن اصلی آمریکا بوده اما انگلستان هم به واسطه متحد استراتژیک آمریکا بودن، همواره مورد تعرض سیاسی و فرهنگی ما قرار داشته است. البته سخنی به گزاف نرفته اگر گفته شود متحد آمریکا بودن بیشتر یک بهانه است و مشکل با انگلستان همان زخم کهنه یک‌صدساله است؛ زخمی که هیچ‌وقت در طی این یکصدسال التیام نیافته است. به‌نظر می‌رسد که سرانجام ما چاره‌ای نداریم الا اینکه به یک‌صدسال رابطه‌مان با انگلستان نگاه مجددی بیندازیم. بسیاری از وقایع، رویدادها و مطالبی که به انگلستان نسبت می‌دهیم معلوم نیست که چقدر با واقعیت‌های تاریخی انطباق پیدا می‌کنند. آنچه مسلم است خیلی از آنچه به انگلستان نسبت می‌دهیم، بسیاری از آنچه به‌پای «شیر پیر استعمار» زده‌ایم و بخش قابل توجه‌ای از روایت‌های تاریخی‌مان پیرامون نقش انگلستان در ایران ظرف یک‌صد سال گذشته بیش از آنکه مبتنی بر واقعیت‌های تاریخی باشند، معلول بغض و کینه و یک احساس عمیق حقارت نسبت به انگلیسی ها و نوع رابطه ما با آنها می‌باشد.

ارسال نظر :  
نام :
پست الکترونیک :
نظر :

 

 

تمامی حقوق مادی و معنوی وب سایت متعلق به دکتر زیبا کلام می باشد . طراح سایت : شرکت ایران طراح