گفتگو اخبار مقاله ها کتاب ها

 

 گزارش سخنرانی صادق زیباکلام در پارلمان بریتانیا: گام‌های کوچک برای اصلاحات سیاسی
 اربعین را سیاسی نکنیم
 مردم سالاری دینی در ایران و مردم سالاری لیبرال در آمریکا
 جريان آمريكاستيز از پيروزي ترامپ خوشحال است.
 کارنامه ناموفق نظامیان در اقتصاد
 پاسخ به صادق زيبا‌كلام: از يك «ليبرال» بعيد است!
 پاسخي به «پاسخ صادق زيباكلام»
 توجيهات آقاي زيباكلام!
 آیا بهتر نیست صادق زیباکلام به استخدام وزارت خارجه آمریکا یا صدای آمریکا در بیاید؟
 مدل تهران- ‌‌لندن قابلیت اجرا در مورد عربستان ندارد
 خطر نفوذ در دعوت انگلیسی‌ها از همکلام خود!
 دعوت پارلمان انگلیس از صادق زیباکلام
 

 

 

تاریخ انتشار : 1395/10/20

مقدمه کتاب «هاشمی بدون روتوش» | به مناسبت درگذشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

 شايد نخستين مطلبى كه مى‌بايست درخصوص اين كتاب گفت پيرامون آن چيزى باشد كه آن نيست. اين كتاب نه مصاحبه با آقاى هاشمى رفسنجانى است، نه گفتگوست، نه تاريخ شفاهى و نه نقل خاطرات. از اين بابت اين كتاب هيچ ارتباطى با ساير كتب و آثار متعددى كه تاكنون از آقاى هاشمى تأليف شده ندارد. در تمامى آن آثار، چه در قالب خاطرات و يا مصاحبه، آقاى هاشمى متكلم وحده هستند. به اين معنا كه ایشان يا مطالبى را به صورت خاطرات نوشته‌اند و يا آنكه از ایشان پرسش‌هايى شده و آقاى هاشمى هم پاسخ داده‌اند. كتاب حاضر اساساً اين‌گونه نيست. اين كتاب فى‌الواقع گفتگو با آقاى هاشمى است؛ يا درست‌تر گفته باشيم، بحث و گفتگو با ایشان است. بحث و گفتگوهايى كه در مواردى بدل به جدل و گفتگوهايى صريح شده است.

سرگذشت به وجود آمدن اين كتاب هم همچون فضا و محتواى آن غيرمترقبه و برخلاف تصور بسيارى «تصادفى» بود. داستان آن بازمی‌گردد به سال‌هاى ۷۸ ـ ۱۳۷۷؛ سال‌هاى طلايى دوم خرداد، اصلاحات، جامعه مدنى و ساير رؤیاهای شيرين آن سال‌ها. سرمست و مغرور از پيروزى و فضاى بعد از دوم خرداد، برخى از «دوم خردادى»هاى جوان‌تر، راديكال‌تر، مغرورتر و درعین‌حال كم‌تجربه‌تر كه فكر مى‌كردند كار تمام شده است، نه‌تنها به سروقت برخى از بنيان‌ها، ارزش‌ها و مفاهيم نظام و انقلاب رفتند، بلكه در ادامه آن شمارى از چهره‌ها و شخصيت‌هاى محورى نظام را نيز هدف گرفتند. نقد يا درست‌تر گفته باشيم، به زير سؤال بردن ارزش‌ها و چهره‌هاى شاخص نظام، ابزارى شده بود براى كسب محبوبيت، شهرت و بر سر زبان‌ها افتادن. چنين شد كه شمارى از راديكال‌هاى دوم خردادى پديده هاشمى رفسنجانى را كشف كردند. هاشمى بدل به

ابزارى گرديد كه منتقدين تلاش مى‌كردند تا با حمله و بى‌اعتبار ساختن وى اسباب شهرت، تشخص و اعتبار بخشيدن به خويش را فراهم آورند. به‌تدریج در نزد برخى مطبوعات و محافل دوم خردادى، هاشمى بدل شد به عاملى براى آنكه همه خرابى‌ها، ناكامى‌ها و هر آنچه بعد از انقلاب سياه و نامطلوب بود بر سر وى ريخته شود. اگر دولت موقت (دولت مرحوم مهندس بازرگان) يا ليبرال‌ها ناكام مانده بودند، اگر روحانيت بعد از انقلاب سعى كرده بوده تا پست‌هاى اجرايى را قبضه نمايد، اگر سفارت آمريكا به اشغال درآمده و كاركنان آن به گروگان گرفته شده بودند، جملگى زير سر هاشمى قلمداد شد. اگر جنگ بعد از فتح خرمشهر (خرداد ۱۳۶۱) تا مرداد ۱۳۶۷ ادامه پيدا كرده بود به‌واسطه هاشمى بود؛ اگر فضاى سياسى جامعه تنگ شده بود، مقصر هاشمى بود؛ اگر در ايران بعد از انقلاب افرادى به‌واسطه عقيده و ابراز آن گرفتار شده بودند، به خواست و اراده هاشمى صورت گرفته بود؛ اگر قتل‌هاى زنجيره‌اى اتفاق افتاده بود نام «عاليجناب سرخپوش» در میان بود؛ اگر فساد و رانت‌خوارى گسترش يافته بود، به‌واسطه سياست‌هاى اقتصادى هاشمى بود؛ اگر... در یک‌کلام، همه خوب، شايسته و نيك عمل كرده بودند الا هاشمى كه یک‌تنه همه مشكلات و مصائب را آفريده بود. مجريان و مسئولينى كه آن روزها در كسوت اصلاح‌طلبان درآمده بودند، اين‌گونه به مردم معرفى مى‌شدند كه آنان در گذشته و از ابتداى انقلاب فكر و ذكرشان آزادى، جامعه مدنى و قانون‌گرايى بود، اما هاشمى به‌عکس آنان، به‌واسطه اصرارش بر باقى ماندن بر سر قدرت به دنبال استبداد و اختناق رفت. نه‌تنها سخنى از هاشمى و نقشى كه در پيدايش دوم خرداد داشته در میان نبود، كه در حقيقت دوم خرداد واكنشى به سياست‌هاى هاشمى تحليل مى‌شد.

با نزديك شدن انتخابات مجلس ششم در بهمن ۱۳۷۸، «حمله» و «زدن» هاشمى از سوى راديكال‌هاى دوم خرداد شتاب بيشترى به خود گرفت. تلاش هرچه بيشتر در مخدوش كردن چهره هاشمى عملاً بدل به استراتژى انتخاباتى راديكال‌هاى دوم خرداد شده بود. معمرين و عقلاى اصلاح‌طلب، اگرچه وارد اين جريان نشده بودند، درعین‌حال نيز چندان به روى خود نمى‌آوردند كه دارد چه اتفاقى مى‌افتد؛ گويى آن جريان در كشور ديگرى دارد روى مى‌دهد. محافظه‌كاران كه بعدها بخش‌هايى از آنان بدل به

اصول‌گرايان شدند نيز در آن جريانات سكوت رضايت‌آميزى كرده بودند و شايد در دل خيلى هم از برخاستن امواج ضد هاشمى بدشان نمى‌آمد. من با دوستانى كه در مركز استراتژى «زدن هاشمى» قرار داشتند، دو مشكل پيدا كردم. نخستين اشكالم اخلاقى بود و مشكل دوم از نگاه ماكياولى به سياست بود.

من تا به آن روز و برخلاف تصورات و شايعاتى كه بعدها پيرامون اين حقير و ارتباطم با آقاى هاشمى در سطح جامعه به وجود آمد، نه‌تنها هيچ آشنايى با آقاى هاشمى نداشتم، كه اساساً هيچ مراوده و ارتباطى نيز ميانمان نبود. اگر كسى قبل از دوم خرداد و پيدايش مطبوعات دوم خردادى، از ایشان مى‌پرسيدند كه شما فردى به نام صادق زيباكلام را مى‌شناسيد، پاسخ قطعاً منفى مى‌بود. نه خودشان، نه هيچ‌يك از اطرافيان، نزديكان يا همكاران ایشان نيز حقير را مطلقاً نمى‌شناختند. به‌استثناء دخترشان سركار خانم فاطمه هاشمى رفسنجانى كه در سال ۱۳۷۴ دانشجوى بنده در دوره فوق‌ليسانس علوم سياسى بودند، هيچ آشنايى و ارتباط ديگرى با مجموعه ياران ایشان نداشتم. على‌رغم اينكه هيچ آشنايى در میان نبود، مع‌ذلك و به‌واسطه آن دو دليل كه در بالا گفتم، من به‌تدریج دچار مشكل با جريان ضد هاشمى شدم.

نخستين بار در آذر ۱۳۷۸ بود كه من در مهم‌ترين روزنامه دوم خردادى آن زمان يادداشتى در انتقاد از نحوه برخورد دوستان راديكال دوم خردادى با آقاى هاشمى نوشتم. آن مقاله سروصدای زيادى به راه انداخت. چراکه براى نخستين بار بود كه يك چهره شناخته‌شده وابسته به جريان اصلاح‌طلب، عليه جريان راديكال اصلاح‌طلب موضع‌گيرى كرده بود. واقعيت آن است كه جريان راديكال در میان اقشار و لايه‌هاى تحصيل‌كرده و دانشجويى كشور طرفداران زيادى پيدا كرده بود و مخالفت با آن يك مسئله ساده نبود؛ اما مشكل آن بود كه نويسنده آن يادداشت نيز يك چهره کاملاً شناخته‌شده در میان ‌همان محافل و لايه‌هاى اجتماعى بود. آقاى مهندس عباس عبدى بلافاصله پاسخ تندى به آن يادداشت داد و طى روزهاى بعدى يادداشت‌هاى ديگرى نيز عليه موضع‌گيرى اينجانب در مطبوعات دوم خردادى درج گرديد. البته برخى هم به جانبدارى از من مطالبى نوشتند كه حجم آن‌ها البته كمتر از مخالفين بود. به‌هرحال آن يادداشت باعث شد تا به تعبيرى يخ شكسته شود و افراد ديگرى نيز از درون طيف دوم

خرداد به نفع آقاى هاشمى موضع‌گيرى نمايند يا دست‌كم زبان به انتقاد از جريان راديكال ضد هاشمى بگشايند.

 

 

يكى از مشغوليت‌هاى اجتماعى افرادى مثل من در آن روزها ايراد سخنرانى و مناظره در محافل دانشجويى در دانشگاه‌هاى اطراف‌واکناف مملكت بود. آن موضع‌گيرى و موجى كه به دنبال آن به راه افتاد سبب شد تا هرکجا كه پاى مى‌گذاردم با اين پرسش از سوى دانشجويان و مخاطبين مواجه شوم كه «شما ديگر چرا از هاشمى رفسنجانى دفاع مى‌كنيد؟» مخاطبين در حقيقت از من نه توضيح مى‌خواستند و نه علت موضع‌گيرى‌ام را مايل بودند بدانند. آنان در حقيقت شگفت‌زده شده بودند كه چرا فردى مثل من به دفاع از هاشمى رفسنجانى برخاسته است(آن‌هم با در نظر گرفتن آن حجم مطالب سياهى كه دوستان راديكال عليه وى در سطح جامعه مطرح كرده بودند). آنان در حقيقت مرا شماتت و سرزنش مى‌كردند. پرسش آنان در اصل اين بود كه «شما كه يك چهره روشنفكر و نظريه‌پرداز دوم خردادى هستيد، شما كه در دفاع از اصلاحات، جامعه مدنى و غيره این‌همه مى‌نويسيد و مى‌گوييد و با محافظه‌كاران جدال مى‌كنيد، شما ديگر چرا از هاشمى دفاع مى‌كنيد؟» در فضاى ضد هاشمى كه به وجود آمده بود، پاسخ‌هاى من نه گوش شنوايى پيدا مى‌كرد و نه چيزى را عوض مى‌كرد. به‌تدريج نيز حرف‌وحدیث‌های زيادى در علت دفاع من از آقاى هاشمى به راه افتاد كه على‌رغم تلخ‌بودنشان، نيك مى‌دانستم كه بهايى است كه آن موضع‌گيرى برايم به همراه خواهد آورد. تنها دلگرمى‌ام آن بود كه در آن تب‌وتاب‌های تند سياسى سال ۱۳۷۸، برخى از چهره‌ها و نويسندگان ديگر دوم خردادى نيز جانب مرا گرفتند. ماشاءالله (محمود) شمس‌الواعظين كه مديريت روزنامه‌هاى اصلى دوم خردادى (جامعه، طوس، نشاط و عصر آزادگان) را برعهده داشت، محمد قوچانى كه در بخش سياسى روزنامه مى‌نوشت، دكتر مرتضى مرديها، مسعود بهنود و برخى ديگر در مقام نقد موضع‌گيرى‌هاى راديكال دوستان دوم خردادى پيرامون آقاى هاشمى برآمدند. در آن پاييز و زمستان پر تب‌وتاب سال ۷۸، بارها تا پاسى از نيمه‌شب با دوستان در دفتر مدير روزنامه (شمس‌الواعظين) پيرامون موضوع آقاى هاشمى بحث‌وجدل مى‌كرديم.

 

 

 

 

همان‌طور كه پیش‌تر گفتم، من دو دسته استدلال در مخالفت با جريان ضد هاشمى رفسنجانى داشتم. نخست آنكه آن را غيراخلاقى، غیرمنصفانه و گمراه‌كننده براى مخاطبينى كه به‌هرحال به‌نوعی به نويسندگان و تحليل‌گران «دوم خردادى» اعتقاد پيدا كرده بودند مى‌دانستم. ريختن بار مسئوليت همه كژى‌ها، خبط و خطاها و كاستى‌ها بر سر يك نفر به نام هاشمى و نديدن بسيارى از واقعيت‌ها به همراه نقش ديگران و اساساً طرح مسائل و تحولات بعد از انقلاب بدون در نظر گرفتن بسيارى از واقعيت‌هاى جامعه، از ديد من به لحاظ اخلاقى مردود، از منظر رسالت روزنامه‌نگارى ناپسند و از منظر تعهد اطلاع‌رسانى صادقانه به مخاطبينى كه به ما اعتماد پيدا كرده بودند، حركتى غیرمسئولانه بود. بالأخص با در نظر گرفتن اطمينانى كه بسيارى از اقشار تحصيل‌كرده به‌خصوص جوانان و دانشجويان، يعنى نسلى كه در دهه نخست انقلاب خردسال بودند و چندان علم و اطلاعى از تحولات كشور در آن دهه نداشتند، اين كار عملى غيراخلاقى و نقض اعتمادى بود كه مخاطبانمان در جريان دوم خرداد نسبت به ما پيدا كرده بودند. در آن مقطع بسيارى از مردم، اعم از آنان كه تب‌وتاب‌های دوران انقلاب، جنگ و تحولات دهه ۱۳۶۰ را تجربه كرده بودند و يا آنان كه در دهه ۶۰ خردسال و نوجوان بودند و چندان علم و اطلاعى از كم و كيف مسائل كشور نداشتند، نسبت به بسيارى از نويسندگان و چهره‌هاى دوم خردادى، بالأخص آنان كه در عرصه مطبوعات جلودار بودند، به‌نوعی اعتماد و اعتقاد پيدا كرده بودند. به‌غلط يا به درست، نظرات ما، تحليل‌هاى ما، جهت‌گيرى‌هاى ما و شايد بالاتر از همه، قضاوت‌هاى ما براى آنان در بسيارى از موارد تعيين‌كننده بود. بنابراين تحريف واقعيت‌ها و قلب حقايق، وارونه نشان دادن مسائل و تحولات سال‌هاى بعد از انقلاب و يا خدشه‌دار كردن شخصيت‌ها و مسئولين، حتى اگر از روى اشتباه هم صورت مى‌گرفت عملى نابخشودنى بود. چه رسد به اينكه عالمآ و عامداً اتفاق بيفتد. متأسفانه در عمق آن بحث‌ها من در مواردى احساس مى‌كردم كه استدلال بى‌فايده است، چراکه صورت بسيارى از مسائل بديهى‌تر از آن بود كه يك فعال سياسى كه از دوران انقلاب به این‌سو در كوران تحولات كشور بوده است، نداند كه آن تحولات چگونه بوده و نقش بسيارى از شخصيت‌ها و چهره‌هاى نظام در گذشته به چه صورت بوده است. در اين صورت دليل ديگرى براى اصرار بر تخطئه و زدن هاشمى

 

مى‌بايستى در كار باشد و مع‌الأسف چنين بود. اصرار بر زدن هاشمى على‌رغم استدلال‌هاى عديده در نادرست بودن آن، يا حكايت از اغراض فردى و انتقام‌گيرى داشت و يا به وسوسه شهرت‌طلبى روشنفكرى و افتادن بر سر زبان‌ها بود. زدن هاشمى باعث به وجود آمدن یک‌جور تشخص سياسى روشنفكرمآبانه و كسب يك پرستيژ اجتماعى دگرانديشانه براى حمله‌كننده مى‌شد.

ملاحظات اخلاقى به كنار، استدلال بعدى من در مخالفت با حمله به هاشمى از يك نگاه ماكياولى به سياست نشأت مى‌گرفت. در ساده‌ترين شكلش، استدلال من به دوستان راديكال آن بود كه فرض بگيريم هاشمى رفسنجانى همانى است كه شما در مطبوعات و سخنرانى‌هايتان داريد به تصوير مى‌كشيد. حتى در اين صورت، بى‌اعتبار ساختن وى و درنتیجه ساقط كردن وجهه سياسى او، چه نفعى براى ما دوم خردادى‌ها يا اصلاح‌طلبان در پى خواهد داشت؟

بى‌اعتبار ساختن هاشمى رفسنجانى نه‌تنها هيچ عايدى و خاصيتى براى ما نداشت، بلكه اتفاقاً سود اين كار به جيب محافظه‌كاران ريخته مى‌شد. هاشمى رفسنجانى بيش از آنكه مانعى براى اصلاح‌طلبى باشد، ديوار بلندى براى جريانات راست و محافظه‌كاران بود. درست است، هاشمى رفسنجانى اصلاح‌طلب و دوم خردادى نبود، نه اشتياقى به توسعه سياسى نشان داده بود، نه از حقوق اقليت‌ها دفاع كرده بود، نه در خطبه‌هاى نماز جمعه كلامى از جامعه مدنى و حقوق شهروندى بر زبان آورده بود و نه از هيچ‌يك از ديگر شعارهاى «دوم خردادى» حمايت كرده بود؛ اما در میان خيل عظيم چهره‌ها و شخصيت‌هايى كه علاقه‌اى به اين دست مفاهيم نداشتند، هاشمى رفسنجانى دست‌كم اين مزيت را نسبت به ديگران داشت كه لااقل دشمن قسم‌خورده اين مفاهيم نيز نبود. اگر ديگران مى‌خواستند سر به تن اين مفاهيم نباشد و بعضاً این‌ها را در حد گمراهى و انحراف قرار مى‌دادند، هاشمى رفسنجانى دست‌كم این‌ها را شرك و كفر نمى‌دانست، بلكه این‌ها را مطالب و مسائلى مى‌پنداشت كه در وضعيت فعلى كشور از اولويت چندانى برخوردار نبودند. درعین‌حال نيز حكم نمى‌داد كه طرفداران اين مفاهيم فاسد، فاسق و فاجر هستند. بنابراين چرا ما او را از دست بدهيم؟

اين ترجيع‌بند معروف من در بحث‌هاى آن روزها و آن شب‌ها با دوستان مخالف

هاشمى بود كه «دوم خرداد ضعيف‌تر از آن است كه بودن يا نبودن شخصيت سياسى مثل هاشمى در كنارش خيلى برايش بى‌تفاوت باشد». استدلال اساسى بنده در مخالفت با جريان ضد هاشمى آن بود كه: «اگر طيف كلى سياسى جامعه ايران را در آن مقطع میان محافظه‌کاران از یک‌سو و اصلاح‌طلبان از سويى ديگر در نظر مى‌گرفتيم، جايگاه هاشمى قطعاً جايى در ميانه اين طيف بود. چرا با زدنش او را به سمت محافظه‌كاران هل بدهيم؟» و بالاخره استدلال ديگرم اين بود كه اگر هاشمى رفسنجانى در مجلس ششم حضور پيدا كند، وزن آن مجلس بسيار افزايش پيدا خواهد كرد. در آن صورت اگر اصلاح‌طلبان در آن مجلس اكثريت را پيدا كنند (كه كليه شواهد و قراين حكايت از آن مى‌كرد) مخالفين اصلاحات و دوم خرداد به‌آسانی نخواهند توانست مصوبات آن را بى‌اثر سازند.

اما آن بحث‌ها راه به‌جایی نبرد. نه استدلال‌هاى اخلاقى و نه حجت‌هاى ماكياولى من پيرامون در نظر گرفتن ملاحظات عملى و كاربردى سياسى نتوانست چيزى را در دوستان راديكال دوم خردادى تغيير دهد. حاصل كار را اكنون همه مى‌دانيم، راديكال‌ها سرانجام موفق شدند هاشمى رفسنجانى را از آخرين واگن يا از روى ركاب قطار اصلاح‌طلبى پياده كنند. او نيز با آن داستان‌هايى كه پيش آمد عطاى بودن در مجلس ششم را به لقاء آن بخشيد و مجلس ششم با اكثريت اصلاح‌طلبان و زعامت شيخ‌الطايفه اصلاح‌طلبان، جناب شيخ مهدى كروبى، در تيرماه سال ۱۳۷۹ تشكيل شد. مجلسى كه از همان ابتدا با بريدن همه پروبال‌هایش به دست خودش، نتوانست ظرف چهار سال بعدى كوچك‌ترين گامى را در جهت پيشبرد اصلاحات بردارد. البته بعدها كه به‌تدریج قطار اصلاحات به گردنه‌هاى صعب‌العبور رسيد، به‌تدریج بسيارى دريافتند كه دوستان جوان و راديكال دوم خردادى چگونه با زدن هاشمى، شاخه‌اى را بريده بودند كه دوم خرداد بر روی آن قرار گرفته بود. برخى سعى كردند با نزديك شدن به ایشان و ترتيب ديدارهاى خصوصى جبران مافات نمايند، برخى ديگر بى‌اعتنا به اين اتفاقات سعى كردند اصلاحات را به جلو برند و بالاخره برخى ديگر چندآن‌هم به عمق قضايا پى نبردند. سرانجام در جريان انتخابات دور نهم رياست جمهورى، آن‌هم در مرحله دوم بود كه اصلاح‌طلبان بالاخره به اين نقطه رسيدند كه چاره‌اى ندارند الا اينكه پشت سر هاشمى جمع شوند؛ اما اين نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود. بازگشت آنان به سمت هاشمى

آن‌قدر دير اتفاق افتاد كه ديگر كار از كار گذشته بود و اصول‌گرايان فاتح بی‌چون‌وچرای انتخابات تير ۸۴ شدند.

بازگرديم به داستان اين كتاب. من تصور مى‌كردم پس از خوابيدن تب‌وتاب‌های انتخابات مجلس و آن قضاياى زمستان ۷۸، اين سؤال كه «چرا من از هاشمى حمايت كرده‌ام؟» به دست فراموشى سپرده خواهد شد؛ اما زهى خيال باطل. فقط زمان فعل جمله تغيير يافت. به‌جای پرسيدن اينكه «چرا از ایشان دفاع مى‌كنى» جمله شد «چرا از ایشان دفاع كردى؟» ازآنجاکه از تكرار پاسخ به اين سؤال خسته شده بودم، تصميم گرفتم دلايلم را براى اين كار بنويسم. حاصل كار يك يادداشت ۱۵، ۱۰ صفحه‌اى شد كه ماندم با آن چه‌کار كنم؟ نمى‌شد كتابى نوشت كه صرفاً ۱۵ - ۱۰ صفحه باشد. براى تكميل مطلب رفتم به سروقت نوشته‌هاى ديگران و كليه يادداشت‌هايى را كه له و عليه آقاى هاشمى در آن ماه‌ها نوشته شده بود را جمع‌آورى كردم. برخى تكرارى بودند؛ برخى پر و پايه چندانى نداشتند، برخى صرفاً تهمت و تخريب بودند، اما برخى نيز مباحث و مطالب پخته‌اى داشتند. آن‌ها را در يك مجموعه گردآوردم كه تبديل شد به كتابى با نام «هاشمى رفسنجانى و دوم خرداد» (انتشارات روزنه، ۲۴ دى ۱۳۸۱). قبل از اينكه كتاب به زير چاپ برود، فكر كردم كه خب! این‌همه مطلب له و عليه آقاى هاشمى مطرح شد، بالاخره نظر خود آقاى هاشمى پيرامون مطالبى كه عليه‌شان در طى اين چند ماه گفته شد و در مطبوعات دوم خردادى چاپ شده چه بود؟ دوستان راديكال اصلاح‌طلب و در سطحى ديگر كل جامعه مطالبى را عليه ایشان مطرح كرده‌اند؛ اما پاسخ آقاى هاشمى به اين مطالب چيست؟ بالاخره شبهات، ابهامات، پرسش‌ها و مطالبى عليه ایشان در سطح جامعه مطرح شده، آيا این‌ها پاسخى دارند، ندارند و اساساً نظر خود آقاى هاشمى نسبت به آن مطالب يا «اتهامات» چه بود؟ تصميم گرفتم كه اين پرسش را با خود ایشان در میان بگذارم. به اين معنا كه وقتى از ایشان بگيرم و بگويم من بخش عمده مطالبى كه له و عليه شما مطرح شده جمع‌آورى كرده و مى‌خواهم چاپ كنم، آيا شما خودتان كه محور موضوع و كانون اين كتاب هستيد، مطلبى نداريد؟

برخلاف تصور بسيارى (چه آن روز و چه امروز)، من و آقاى هاشمى هيچ مراوده و آشنايى قبلى با يكديگر نداشتيم. فى‌الواقع تا قبل از موضع‌گيرى‌هاى من و ديدن عكس

حقير در روزنامه، اگر آقاى هاشمى بنده را در جايى مى‌ديدند اساساً نمى‌شناختند. همان‌طور كه پیش‌تر نيز اشاره داشتم، اگر هم به ایشان معرفى مى‌شدم بازهم بنده را نمى‌شناختند، چه خودشان، چه اطرافيانشان، چه دستياران، چه همكاران و چه ياران دور يا نزديكشان.

حقيقتش من حتى به‌درستی نمى‌دانستم دفتر ایشان كجاست، البته مى‌دانستم كه رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام هستند، اما نمى‌دانستم كه دفترودستک مجمع در كجا قرار دارد. به‌علاوه نمى‌دانستم كه اساساً وقتى به من خواهند داد يا نه. تلفن مجمع را پيدا كردم و بالاخره پس از یک‌دو جين دفعه تلفن زدن، فردى از آن‌سوی سيم گفت كه چه‌کار با ایشان دارم؟ ماندم چه بگويم؟ گفتم كار شخصى دارم. صدا گفت كه بنويسيد. تيرم به سنگ خورد. باز مجدداً تلفن زدم و اين بار به صداى ديگرى در آن‌طرف سيم گفتم كه كتابى درخصوص ایشان در دست چاپ دارم و مى‌خواهم ۵ دقيقه پيرامون آن با ایشان صحبت كنم. صدا گفت بنويسيد، گفتم چى را بنويسم؟ مى‌خواهم نظر ایشان را در مورد اين كتاب بپرسم، اين كتاب مربوط به ایشان مى‌شود. بالاخره پس از يكى دو هفته سماجت برايم ده دقيقه وقت تعيين كردند.

آن ديدار در يك روز گرم تابستان در تيرماه ۱۳۷۹ در دفتر كار ایشان در مجمع تشخيص مصلحت نظام (كاخ مرمر سابق در چهارراه وليعصر پايين) برگزار شد. قبل از آن من فقط یک‌بار ديگر ایشان را از نزديك ديده بودم، آن‌هم مهرماه سال ۱۳۵۸ بود كه به‌عنوان نماينده نخست‌وزير (مرحوم مهندس بازرگان) در كردستان به شوراى عالى امنيت ملى گزارش مى‌دادم و ايشان‌ هم در آن جمع بودند. به‌جز آقاى هاشمى، چند نفر ديگر كه پيدا بود كارمندان دفتر هستند در اتاق بودند. قبل از آنكه من مطلبى بگويم آقاى هاشمى گفتند كه من همه نوشته‌هاى شما را خوانده‌ام و شما را يك محقق منصف و شجاع مى‌دانم. ای‌کاش آقاى هاشمى اين را نگفته بودند. چون ترس و شايد درست‌تر گفته باشم رودربايستى من با ایشان، با اين جمله فروریخت. گفتم آقاى هاشمى نصف بيشتر مطالب اين كتاب عليه شما است به‌علاوه در سطح جامعه مطالب زيادى عليه شما مطرح است، خوب شما فكر نمى‌كنيد لازم است كه توضيحى براى خوانندگان اين كتاب بنويسيد؟ گفتند كه چه توضيحى بنويسم؟ گفتم بالاخره اين مطالبى كه عليه شما

مطرح است: قتل‌هاى زنجيره‌اى، ادامه جنگ، تداوم گروگان‌گيرى سفارت آمريكا، انقلاب فرهنگى، فساد و... بالاخره آيا این‌ها پاسخى دارند، ندارند؛ قبول مى‌كنيد، نمى‌كنيد؛ درست مى‌گويند، غلط مى‌گويند؟ خيلى خونسرد گفتند، «حالا من مثلاً مطلبى را توضيح بدهم، آيا به نظر شما چيزى را در ذهن مخالفين من تغيير خواهد داد؟» و ادامه دادند «آيا شما فكر مى‌كنيد كه خيلى از آن‌ها كه اين مطالب را عليه من در سطح جامعه به راه انداختند، حقايق و واقعيات را نمى‌دانستند؟» گفتم ولى بالاخره نمى‌شود كه چيزى هم نگفت. بعد ایشان مطالبى را درخصوص برخى از شايعات و آن مطالبى كه عليه ایشان مطرح بود گفتند.

از شنيدن آن مطالب متعجب شدم، هم ديدم كه چقدر میان واقعيات و «مى‌گويندها» فاصله است و هم چقدر آقاى هاشمى حاضرند خونسرد و بدون آنكه عصبى يا ناراحت شوند پيرامون آن‌ها صحبت كنند. گفتم آقاى هاشمى اين مطالب كه شما فرموديد، مال شما نيست، این‌ها بخشى از تاريخ زنده تحولات ايران است. گفتند، «من دارم به‌تدریج این‌ها را به صورت خاطرات روزانه بيرون مى‌دهم.» گفتم آقاى هاشمى، آن خاطرات با اين مطالب خيلى فرق مى‌كنند. شما در خاطراتتان مى‌نويسيد، امروز فلانى آمد، آن‌یکی رفت؛ وزير اقتصاد آمد و گزارش داد وقس‌علی‌هذا. درحالی‌که اصلاً نبايد كه اين صحبت‌هايى را كه امروز میان ما گذاشت، با فضاى آن خاطرات روزانه‌تان مقايسه كنيد.

تا بدین جا به‌جای ده دقيقه، حدود نیم ساعت از مكالمه‌مان گذشته بود. احساس كردم، خود آقاى هاشمى هم نسبت به چنين گفتگوهايى بى‌علاقه نيست. گفتم، آقاى هاشمى اجازه مى‌دهيد این‌ها را به صورت مكالمه درآورده و ضبط نماييم؟ گفتند اشكالى ندارد، شما سؤالاتتان را بنويسيد و قبلاً به دفتر بدهيد و من بررسى مى‌كنم و بعداً با شما صحبت مى‌كنم. وقتى از دفترشان خارج مى‌شدم چهل دقيقه شده بود و احساس مى‌كردم كه مسئولين دفترشان مى‌خواهند سر به تنم نباشد؛ اما واقعيت آن بود كه نيم ساعت از آن ۴۰ دقيقه را رئیسشان صحبت كرده بود.

ظرف هفته آينده در حدود یک‌دو جين پرسش بر روی كاغذ آوردم؛ اما هرقدر كه تعداد پرسش‌ها بيشتر مى‌شد، احساس مى‌كردم كه كار بيهوده‌اى است. سؤالات را كه مرور مى‌كردم، احساس مى‌كردم كه يك سرى پرسش‌ها كنار هم‌ردیف شده‌اند كه بعضاً چندان ارتباطى با يكديگر ندارند؛ و صرفاً به‌واسطه آن نوشته‌شده‌اند كه در سطح جامعه اين مطالب عليه ایشان مطرح مى‌شود. ايشان ‌هم در پاسخ توضيحاتى مى‌دهند كه آن‌گونه نبوده بلكه اين‌گونه بوده، يا اصل ماجرا چنين بوده وقس‌علی‌هذا. دلم مى‌خواست از اين فرصتى كه پیش‌آمده بود خيلى بهتر، جامع‌تر و عميق‌تر استفاده مى‌كردم. به‌عنوان كسى كه كار اصلى‌اش تاريخ تحولات معاصر ايران است، مى‌ديدم ده‌ها پرسش پيرامون تحولات ايران قبل و بعد از انقلاب دارم. مثل داستان جنگ با عراق، چرا، چه شد، توسط چه كسى يا كسانى و چگونه بعد از فتح خرمشهر تصميم به ادامه جنگ گرفته شد؟ چرا جنگ آن‌گونه پايان گرفت؟ افراد دست‌اندركار هر يك چه نقشى داشتند؟ به نظر آقاى هاشمى چرا دوم خرداد اتفاق افتاد؟ احساس ایشان در غروب روز جمعه دوم خرداد ۷۶ كه نتايج معلوم شد چه بود؟ آيا درست است كه امام با نامزدى مرحوم شهيد بهشتى براى انتخابات رياست جمهورى در سال ۱۳۵۸ مخالفت كردند؟ اگر درست است، چرا؟ آيا درست است كه در نخستين پيش‌نويس قانون اساسى كه به تصديق مرحوم امام خمينى رسيده بود، اصل ولایت‌فقیه وجود نداشت؟ چرا، چگونه و چه شد كه بعداً ولایت‌فقیه به آن اضافه شد؟ استدلال آقاى هاشمى در قبال انتقادات عليه سياست‌هاى اقتصادى‌اش در دوران سازندگى چيست؟ آيا واقعاً ایشان در جريان قتل‌هاى زنجيره‌اى در سال‌هاى ۱۳۷۰ نبود؟ اساساً چه شد كه ایشان (آقاى هاشمى) سر از مبارزه درآورد؟ اختلافات با مجاهدين خلق در سال‌هاى قبل از انقلاب از كجا و چگونه پيش آمد؟ چرا حزب جمهورى اسلامى على‌رغم آن‌همه قدرت منحل شد؟ علت واقعى يا اصلى اختلافات با بنى‌صدر بر سر چه بود؟ داستان مك‌فارلين و مذاكره يا معامله با آمريكايى‌ها فكر چه كسى بود؟ امام چقدر در جريان بودند؟ و ده‌ها سؤال و پرسش ديگر.

بعد از چند هفته، وقت ديگرى گرفتم. اعضاى دفتر در ابتدا گفتند كه شما قرار بوده سؤالات را بنويسيد و قبل از مصاحبه به دفتر بدهيد. گفتم كه نه! كار ديگرى دارم. در ملاقات دوم گفتم آقاى هاشمى من در طى اين چند ماه خيلى فكر كردم. اينكه من پرسش‌هايى را بنويسم و شما هم پاسخ دهيد، اين مى‌شود يك مصاحبه يا كارى در رديف كارهاى ديگرتان. من بيشتر مايل هستم با شما گفتگو كنم نه مصاحبه. مى‌خواهم با شما اگر اجازه دهيد راحت و آزاد بحث كنم. من پاسخ شما را به بسيارى از پرسش‌ها مى‌دانم؛ يا کم‌وبیش پاسخ‌هاى شما مشخص هستند. من در حقيقت مى‌خواهم پيرامون پاسخ‌هاى

شما با شما گفتگو نمايم. به ایشان توضيح دادم كه كار من در دانشگاه اساساً بررسى تحولات سياسى ايران معاصر است. من مى‌خواهم از طريق گفتگو با شما، بسيارى ازآنچه را كه اصطلاحاً مطالب يا نوشته‌هاى بين دو سطر مى‌نامند، يعنى مطالبى كه اساساً نوشته‌نشده‌اند را بدانم. من نمى‌خواهم با شما مصاحبه انجام دهم، بلكه مى‌خواهم با شما بحث و گفتگو داشته باشم. آقاى هاشمى مكث نسبتاً طولانى كردند و گفتند اشكالى ندارد؛ اين كارها، كارهاى تحقيقاتى و دانشگاهى است، شما هم كه استاد علوم سياسى هستيد.

چنين بود يا چنين شد كه كار ما در نيمه دوم سال ۱۳۷۹ آغاز شد. به ایشان گفتم كه به همراه من سركار خانم فرشته اتفاق خواهند بود كه در كارهاى تحقيقاتى‌ام همكار و دستيار من هستند و دو، سه سالى مى‌شود كه باهم كار مى‌كنيم. كار ایشان تصحيح، ويرايش و تنظيم مطالب خواهد بود. نخستين جلسه ضبط يا گفتگو در اسفند سال ۷۹ صورت گرفت. روال كار به اين صورت درآمد كه نوار گفتگوها بعد از پياده شدن از سوى دفتر آقاى هاشمى در اختيار خانم اتفاق قرار مى‌گرفت. كسانى كه در كار تاريخ شفاهى بوده‌اند مى‌دانند كه مكالمات زمانى كه به صورت نوشتار درمی‌آیند آن روانى و سلاست گفتار را از دست مى‌دهند. كار مهم ایشان آن بود كه با توجه به حضورشان در گفتگوها، با دقت زياد نوارهاى پياده شده را به صورت متنى روان درآورند، ضمن آنكه از اصل گفته‌ها تخطى صورت نگيرد. بدون ترديد بدون حضور، حوصله، دقت و بالاخره از همه مهم‌تر، امانت‌دارى ایشان در اصل گفته‌هاى آقاى هاشمى، اين مجموعه هرگز از قوه به فعل درنمی‌آمد. ایشان در طى قريب به هفت سال ایشان باحوصله، پشتكار و جديت ساعت‌ها گفتگوهاى شفاهى پياده شده را به متنى سليس و روان تبديل كردند. بدون هرگونه تعارف و مجامله‌اى، اين مجموعه بيش از هر كس ديگرى، مديون كار خانم اتفاق مى‌باشد.

در مرحله بعدى جا دارد تا هر دوى ما از همكار ارجمندمان خانم استلا اورشان نيز تشكر زيادى به عمل‌آوریم. ایشان به‌دفعات اصلاحات و تغييراتى كه در متن مى‌داديم را با طيب خاطر مى‌پذيرفتند. روى باز و گشاده خانم اورشان سبب شد تا ما با وسواس هر تغييرى را كه به نظرمان مى‌آمد انجام دهيم.

طبق توافقات اوليه با آقاى هاشمى قرار شد از دوران نوجوانى ایشان در زادگاهشان

در روستاى نوق كرمان و قبل از آمدن به قم در دهه ۱۳۳۰ شروع كنيم؛ اما همان‌طور كه در مجموعه گفتگوها ديده مى‌شود، اين مسير را نتوانستيم به صورت منظم انجام دهيم. بعضاً به دليل اتفاقات، جريانات و تحولاتى كه در فاصله سال‌هاى ۸۴ ـ ۸۰ در كشور اتفاق مى‌افتاد، روال تاريخى موردنظرمان دنبال نشد و به‌جای آن موضوعات خاص روز محور گفتگوها قرار گرفت. نخستين گفتگوها در اسفند ۱۳۷۹ و آخرين آن‌ها كه در اين مجموعه آمده در بهمن ۱۳۸۳ صورت گرفته. در طى اين مدت مجموعاً ۱۲ گفتگو در مدت‌زمانی قريب به بيست ساعت صورت گرفت.

با شروع سال ۱۳۸۴ و انتخابات رياست جمهورى در آن سال، گفتگوها معلق ماند و موكول به بعد شد. در طى اين فرصتى كه پيش آمد به نظرمان رسيد كه آنچه تاكنون صورت گرفته مى‌تواند در قالب يك مجموعه كامل به چاپ برسد. موضوع را با آقاى هاشمى در میان گذارديم و ایشان هم موافقت كردند. لذا قرار شد پس از چاپ اين بيست ساعت گفتگو، مابقى كار را با آقاى هاشمى ادامه دهيم.

مى‌ماند ذكر اين نكته كه هيچ‌يك از ما شناخت قبلى و نزديك از آقاى هاشمى رفسنجانى نداشتيم. در طى اين هفت سال هرچه بيشتر با مشاراليه آشنا شده و کارکردیم، علاقه، اعتقاد و بالاتر از همه احتراممان به ایشان اضافه شد. 

 

فرشته اتفاق - صادق زيباكلام

۲۴ دى ۱۳۸۶

 

 

 

 

ارسال نظر :  
نام :
پست الکترونیک :
نظر :

 

 

تمامی حقوق مادی و معنوی وب سایت متعلق به دکتر زیبا کلام می باشد . طراح سایت : شرکت ایران طراح