گفتگو اخبار مقاله ها کتاب ها

 

 نشست روزنامه شرق با حضور صادق زیباکلالام و احمد شیرزاد
 صادق زیباکلام و روزهای منتهی به انتخابات ریاست جمهوری | بخش دوم
 صادق زیباکلام و روزهای منتهی به انتخابات ریاست جمهوری | بخش اول
 نامه سرگشاده به رئیس‌جمهور: دعوت از زنان، اهل سنت و کردها و مشاور یهودی در دولت جدید
 نگذاریم احمدی‌نژادیسم بازگردد
 اگر احمدي‌نژاد تاييد صلاحیت شود، با روحاني به دور دوم انتخابات مي‌روند.
 تاثیر فقدان هاشمی همچون رد صلاحیتش است
 پیام تسلیت صادق زیباکلام در پی درگذشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی
 گزارش سخنرانی صادق زیباکلام در پارلمان بریتانیا: گام‌های کوچک برای اصلاحات سیاسی
 اربعین را سیاسی نکنیم
 مردم سالاری دینی در ایران و مردم سالاری لیبرال در آمریکا
 جريان آمريكاستيز از پيروزي ترامپ خوشحال است.
 

1

 

 

تاریخ انتشار : 1396/10/19

اکبر هاشمی رفسنجانی: انقلابی یا واقع‌گرا؟

منتشر شده در نخستین کنگره بزرگداشت

آیت‌الله هاشمی رفسنجانی 

یکی از ساده‌ترین روش‌ها به‌منظور پی‌بردن به جایگاه «میانه‌روی» در اندیشه سیاسی و اجتماعی مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی می‌تواند نگاهی گذرا به زندگی سیاسی وی ‌باشد. اصولاً در تمامی دوران مبارزات قبل از انقلاب، مرحوم هاشمی رفسنجانی هیچ‌گاه به‌عنوان یک چهره و شخصیت رادیکال و تندرو شناخته نمی‌شد. چه در مراحل اولیه شکل‌گیری نهضت در اوایل دهه ۱۳۴۰ و تا قبل از تبعید مرحوم امام از ایران در سال ۱۳۴۳ و چه در سال‌های بعد تا برسیم به دوران حساس و پرالتهاب مبارزه مسلحانه در نیمه دوم دهه ۱۳۴۰ و اوایل دهه ۱۳۵۰. مرحوم هاشمی رفسنجانی همانند بسیاری دیگر از اعضاء «روحانیت مبارز» با «سازمان مجاهدین خلق» همکاری و ارتباط داشتند. «سازمان» دست‌کم تا قبل اعلام رسمی رهبران آن در تیرماه سال ۵۴ مبنی بر تغییر مواضع سازمان از اسلام به مارکسیسم، از محبوبیت گسترده‌ای در میان مبارزین مسلمان علیه رژیم شاه برخوردار بود. البته برخی از مبارزین مسلمان ازجمله اعضاء «مؤتلفه» و دیگران شبهات و ایراداتی به ایدئولوژی سازمان داشتند؛ اما محبوبیت سازمان به‌گونه‌ای بود که از حمایت بسیاری از نیروهای ترقی‌خواه اسلام‌گرا که علیه رژیم شاه مبارزه می‌کردند (ازجمله بسیاری از روحانیون مبارز مخالف رژیم شاه) برخوردار می‌بود.

اما پس از اعتراف رهبری سازمان مبنی بر اینکه ایدئولوژی سازمان از اسلام به مارکسیسم تغییر یافته، مبارزین مسلمان چه درون زندان و چه بیرون با یک بحران بزرگ سیاسی روبرو شدند. برخی از مبارزین مسلمان که از مدت‌ها قبل هم ایرادات و انتقاداتی به تفکرات مجاهدین داشتند، حالا دیگر آن انتقادات را علنی ساخته و از یکسو خواهان اعلام مواضع رهبران سازمان که در زندان به سر می‌بردند شدند و از سویی دیگر اصرار بر قطع هرگونه همکاری و ارتباط با مارکسیست‌ها. فی‌الواقع برخی از آنان تا بدان جا پیش رفتند که مبارزه با مارکسیست‌ها را که به تعبیر آن‌ها «از پشت به مسلمانان خنجر زده بودند» را مهم‌تر از حتی مبارزه با رژیم شاه می‌دانستند. صراحتاً می‌گفتند که اگر آزاد شوند، بیش از آنکه درصدد ادامه مبارزه با رژیم شاه باشند، با مارکسیست‌ها پیکار خواهند کرد.

از سویی دیگر رهبران و کادرهای رده‌بالای سازمان که در زندان به سر می‌بردند و همچنان بر روی مواضع اسلامی تأکید می‌داشتند ضمن محکوم نمودن عملکرد رهبری سازمان، درعین‌حال همچنان اولویت اصلی را مبارزه با رژیم شاه می‌دانستند و هرگونه رویارویی و حتی قطع ارتباط و جبهه‌گیری در برابر مارکسیست‌ها را به نفع رژیم شاه می‌دانستند. برخی از روحانیون درون زندان ازجمله مرحوم آیت‌الله طالقانی و منتظری هم مخالف اتخاذ موضع‌گیری حاد علیه چپ‌ها می‌بودند درحالی‌که شمار دیگری از آنان برعکس بر روی قطع ارتباط کامل با مارکسیست‌ها اصرار می‌ورزیدند. تغییر موضع سازمان بدون تردید مبارزین مسلمان را با یک بحران سیاسی عمیق روبرو ساخته بود.

یکی از مهم‌ترین اقدامات یا در حقیقت نقش‌آفرینی‌های سیاسی مرحوم هاشمی رفسنجانی در جریان ‌همین بحران بود. ایشان توانست یک مصالحه تاریخی برای نیروهای مذهبی درون زندان رقم زده و نگذارد جریانات تندرو بر هزینه تغییر موضع‌ سازمان بیفزایند. بعد از مذاکرات طولانی ایشان به یک فرمول یا مصالحه دست‌یافت که حسب آن، ارتباط وزندگی اشتراکی درون زندان با مارکسیست‌ها‌ آن‌گونه که رهبران مارکسیست نشده سازمان تمایل داشتند همچون گذشته دیگر ادامه پیدا نمی‌کرد. درعین‌حال تعارض، جبهه‌گیری و دشمنی با مارکسیست‌ها هم (آن‌گونه که تندروهای موتلفه و برخی از روحانیون می‌خواستند) موقوف می‌ماند. آن مصالحه که مرحوم هاشمی نقش تعیین‌کننده در دستیابی به آن داشتند باعث شد تا کمترین هزینه به نهضت وارد شود. درعین‌حال آن مصالحه نشان‌دهنده خلقیات معتدل و میانه‌روی آقای هاشمی بود. در تمامی دوران انقلاب هم اگر نگفته باشیم آقای هاشمی یک نقش میانه‌روی و معتدل بر عهده داشتند، دست‌کم و برخلاف برخی از فعالین سیاسی دیگر از دادن شعارهای رادیکال و یا موضع‌گیری‌های تند انقلابی پرهیز می‌کرد.

می‌رسیم به موضع‌گیری‌های ایشان بعد از پیروزی انقلاب. یکی از دشوارترین قسمت‌های زندگی سیاسی مرحوم آقای هاشمی به دهه نخست انقلاب بازمی‌گردد. بسیاری از منتقدین ایشان و اساساً کسانی که با این دیدگاه که «وی یک میانه‌رو بوده» مخالفت می‌ورزند، عملکرد و موضع‌گیری‌های ایشان در دهه نخست انقلاب می‌باشد. آنان عملکرد ایشان را در دهه نخست انقلاب حجتی بر تندروی و رادیکال‌بودن وی می‌دانند. به‌عبارت‌دیگر با توجه فضای تند و رادیکالی که بعد از انقلاب بر کشور حاکم می‌شود و با توجه به این واقعیت که مرحوم هاشمی رفسنجانی یک از بانفوذترین و نزدیک‌ترین شخصیت‌ها به مرحوم امام خمینی می‌بودند، منتقدین وی استدلال می‌کنند که چگونه می‌توان ایشان را همچنان یک چهره اعتدالی و میانه‌رو دانست؟ چگونه می‌توان اعدام، مصادره‌ها، به راه افتادن گفتمان‌های رادیکال آمریکاستیزی، استکبارستیزی، غرب‌ستیزی، صدور انقلاب، مرگ بر لیبرال، مرگ بر آمریکا، مرگ بر سازش‌کار، اشغال سفارت آمریکا و گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکایی و بسیاری جلوه‌های دیگر انقلابی که در ماه‌های نخست انقلاب به راه افتادند را نادیده گرفت و بر روی این باور که مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی میانه بودند همچنان اصرار ورزید؟ ایضاً و در همین راستا برخی از رفتارهای ایشان نسبت به مخالفین و منتقدینشان در سال‌های بعد؟

جالب است که مخالفین و منتقدین تندرو مرحوم هاشمی هم اتفاقاً عطف به «هاشمی رفسنجانی دهه ۱۳۶۰» است که از وی انتقاد کرده و او را متهم به «تجدیدنظرطلبی»(از اهداف و آرمان‌های انقلاب می‌نمایند). به‌عبارت‌دیگر، مشکل تندروها با آقای هاشمی که بالأخص بعد از خرداد ۸۸ بسیار جدی و علنی هم شد، آن بود که چرا ایشان بر همان سبک و سیاق و بر همان مواضع سال‌های نخست انقلاب اصرار نمی‌ورزید؟ چرا به مواضع دهه ۱۳۶۰ به نظر نمی‌رسد که دیگر خیلی اعتقاد و پایبندی نشان می‌داد؟ به‌بیان‌دیگر، عملکرد و مواضع مرحوم هاشمی در دهه ۱۳۶۰ با دو دسته منتقدین کاملاً مخالف روبرو شده. گروه اول اشاره به هاشمی رفسنجانی دهه ۱۳۶۰ نموده و نتیجه‌گیری می‌کنند که چگونه با آن کارنامه می‌توان وی را معتدل و میانه‌رو دانست؟ و گروه دوم برعکس، چون تصور می‌کنند ایشان از هاشمی رفسنجانی دهه ۱۳۶۰ فاصله گرفته، وی را ملامت و سرزنش می‌کنند که به اهداف و آرمان‌های انقلاب و به‌زعم آنان «خط امام» پشت می‌کند. آیا حق با مخالفین گروه نخست است که ایشان را به‌واسطه مشی رادیکال و انقلابی‌شان در دهه ۱۳۶۰ ملامت می‌کنند وایشان را به‌واسطه آن رفتارها واجد اعتدال و میانه‌روی نمی‌دانند، یا آنکه حق با مخالفین رادیکال و تندروی مرحوم هاشمی هست که معتقدند او در آن سال‌‌ها انقلابی می‌بوده، اما بعداً از آن اهداف و آرمان‌ها فاصله می‌گیرد؟ کدام تصویر از مرحوم هاشمی رفسنجانی به حقیقت نزدیک‌تر هستند؟ تصویر هاشمی رفسنجانی دهه ۱۳۶۰ یا برعکس تصویر هاشمی رفسنجانی بعد از ۸۸؟

 در پاسخ می‌بایستی گفت که هر دو گروه، هم به تعبیری مخالفین لیبرال یا آزادیخواه وی و هم مخالفین تندرو و رادیکال وی در یک نکته باهم مشترک‌اند: ندیدن شرایط و اوضاع‌واحوال ایران در سال‌های نخست انقلاب. مخالفین آزادیخواه‌تر آقای هاشمی قطعاً درست می‌گویند و هیچ‌گونه آثار و علائم اعتدال، میانه‌روی و ایستادگی بر روی آرمان‌های دموکراتیک همچون آزادی بیان، انتخابات آزاد، حاکمیت قانون، آزادی مطبوعات، پاسخگو بودن حکومت، نبود زندانی سیاسی و... از مرحوم آقای هاشمی در دهه ۱۳۶۰ مشاهده نمی‌شود؛ اما و درعین‌حال می‌توان این سؤال را پرسید که به‌جز مرحوم مهندس بازرگان و یاران ایشان و در درجه بعدی مرحوم آیت‌الله منتظری، چه کسی یا چه کسان دیگری در سال‌های بعد از انقلاب به دنبال مفاهیمی چون حقوق بشر، حق آزادی بیان، محاکمات علنی و منطبق بر اصول و ضوابط قانونی و... بودند که آقای هاشمی دومی آن باشد؟ آیا غیرازاین هست که همه آنان که امروزه این مفاهیم برایشان ارزشمند شده از جناب سید محمد خاتمی گرفته تا مهندس میرحسین موسوی، مهدی کروبی، عبدالله نوری، ناطق نوری، مصطفی تاج‌زاده، بهزاد نبوی، سعید حجاریان، عبدالله رمضانزاده، غلامحسین کرباسچی، حسین مرعشی، محمدرضا خاتمی، موسوی لاری، حسین کمالی، ابراهیم اصغرزاده، محسن میردامادی، محسن آرمین و... در دهه ۱۳۶۰ برای مفاهیمی که ذیل دموکراسی می‌آیند ارزشی قائل نبودند. همه آنان که امروز دغدغه انتخابات آزاد، حاکمیت قانون، نبود زندانی سیاسی، آزادی مطبوعات، احترام به حقوق بشر و این دست مفاهیم را دارند، در دهه ۱۳۶۰ به دنبال استکبار‌ستیزی، آمریکاستیزی، نابودی اسرائیل، صدور انقلاب و این دست مفاهیم بودند و شعارشان نه درود بر آزادی و سلام بر دموکراسی که مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر لیبرال، مرگ بر منافق، مرگ بر ضد ولایت‌فقیه، مرگ بر سازش‌کار و مرگ بر این‌وآن و هرکس و هر چیز که مثل آن‌ها نمی‌اندیشید بود. فی‌الواقع می‌توان پرسید که در فضای سال‌های بعد از انقلاب و در دهه نخست بعد از انقلاب چه کسی به دنبال آن شعارها نبود؟

من دو تصویر را برای نسل‌های بعد از انقلاب به نمایش می‌گذارم تا فضای دهه ۱۳۶۰ بهتر دیده شود. تصویر اول نشان‌دهنده فضای سنگین آمریکاستیزی و شعار مرگ بر آمریکا می‌شود که کشور را در دهه ۱۳۶۰ در خود فرو برده بود. محرم سال ۵۸ یکی، دو ماه بعد از اشغال سفارت فرارسید. بسیاری از دسته‌ها و هیهات سینه‌زنی می‌آمدند در برابر سفارت آمریکا مدتی به عزاداری، نوحه‌خوانی، سینه و زنجیرزنی می‌پرداختند و سپس به سمت مساجد، امامزاده‌ها و تکایا می‌رفتند. اشغال سفارت آمریکا به‌صورت بزرگ‌ترین، باشکوه‌ترین، قهرمانانه‌ترین و پرافتخارترین حرکت مردمی در تاریخ معاصر ایران درآمده بود؛ و متقابلاً هر سخنی که در جهت آزادی گروگان‌های آمریکایی ابراز می‌شد، خیانت‌بارترین و خفت‌بارترین اقدام ضد ملی قلمداد می‌شد. درکل کشور و نه‌فقط در میان مردم عادی، بسیاری از روحانیون بلندمرتبه، بعضاً حتی برخی از علما و مراجع، ائمه جمعه و جماعات، چهره‌ها و شخصیت‌های سیاسی، دانشگاهیان، دانشجویان و مطبوعات مسابقه‌‌ای درگرفته بود برای سبقت‌گرفتن در محکومیت غرب، لیبرالیسم، حقوق بشر، آمریکا، استعمار، استکبار و این دست مفاهیم. این فهرست شامل تمامی چهره‌ها و شخصیت‌هایی می‌شود که ما امروزه آن‌ها را اصلاح‌طلب می‌شناسیم.

 تصویر دوم مربوط می‌شود به عملکرد دادگاه‌های انقلاب و اعدام‌های بعد از انقلاب. هنوز چند روز از ۲۲ بهمن نگذشته بود که اعدام سران و وابستگان رژیم شاه شروع شد. نخستین اعدام‌ها هم از فرط عجله و نشان دادن روحیه انقلابی رهبران انقلاب به مردم و بالا نگه‌داشتن تب و شور انقلابی در مردم و کشور، در پشت‌بام مدرسه رفاه یعنی محل اقامت مرحوم امام که از زمان بازگشت از پاریس در آنجا به سر می‌بردند، صورت گرفت. مرحوم شیخ صادق خلخالی با حکم امام شدند قاضی شرع و اعدام‌ها آغاز شد. البته به‌جز آقای خلخالی کسانی دیگری هم از امام به‌عنوان قاضی شرع حکم گرفتند و دادگاه‌های انقلاب هم تشکیل شدند. سرعت محاکمات که منجر به صدور حکم اعدام می‌شد کم‌نظیر بود. محاکمه معمولان خیلی سریع و بعضاً حتی ظرف ده الی پانزده دقیقه صورت می‌گرفت و محکوم هم به‌عنوان «محارب» یا «مفسد فی‌الارض» محکوم به اعدام می‌شد و بلافاصله هم حکم صادر می‌شد. نه بازپرسی، نه تفهیم اتهامی، نه آیین دادرسی، نه وکیل مدافعی، نه هیئت‌منصفه‌ای، نه قاضی حقوقدانی، نه تجدیدنظری و نه هیچ‌یک از دیگر اصول و ضوابط قضایی امروزی. جدای از محاکمات دادگاه‌های انقلاب و عملکرد قضات شرع، مصادره‌ها می‌بود. هزاران مورد اموال و دارایی‌های کسانی که در دادگاه‌های انقلاب محکومیت پیدا کرده، یا متهم به طاغوتی شده و یا از کشور گریخته بودند مصادره شدند بدون آنکه اتهام یا جرمی که مرتکب شده بودند معلوم باشد. افزون بر دادگاه‌های انقلاب و قضات شرع، سایر نهادهای انقلابی هم اقدام به مصادره اموال و دارایی‌های «ضدانقلاب» و «طاغوتی‌ها» می‌کردند. این را هم بایستی برای نسل‌های بعد از انقلاب و برای ثبت در تاریخ نوشت که به‌استثناء مرحوم مهندس مهدی بازرگان هیچ فرد دیگری اعم از روحانی یا غیرروحانی، چپ، مارکسیست‌ها، ملیون، روشنفکران، اعضای کانون نویسندگان، فرهیختگان، دانشگاهیان، دانشجویان، احزاب و تشکل‌های سیاسی، هیچ‌کدام نه‌تنها اعتراضی به عملکرد آقای خلخالی، سایر قضات شرع و دادگاه‌های انقلاب و اعدام‌ها نکردند و نداشتند، بلکه همانند اشغال سفارت آمریکا و به راه افتادن جریان آمریکاستیزی، همگان ‌هم آن اعدام‌ها را به‌عنوان یک امر انقلابی، مردمی، اسلامی، ملی، خلقی و ... می‌ستودند.

در اعتراض به انتقادات مهندس بازرگان به اعدام‌ها و با توجه به اینکه ایشان نخست‌‌وزیر دولت موقت انقلابی هم بودند، آقای خلخالی به‌اصطلاح کاری شبیه به استعفا انجام دادند و درست‌تر گفته باشم «قهر کردند». فردایش دانشجویان دانشگاه‌های تهران اعم از اسلام‌گرا، چپ، طرفداران سازمان مجاهدین، طرفداران چریک‌های فدایی خلق، مصدقی‌ها و غیره در جلوی دانشگاه تهران در حمایت از آقای «خلخالی قهرمان» و «اعدام‌های انقلابی‌اش» تجمع اعتراضی برپا داشتند و تهدید کردند که اگر آقای خلخالی هرچه سریع‌تر به‌عنوان قاضی شرع بازنگردند، دانشجویان در خیابان‌های تهران «دادگاه‌های خلقی – انقلابی» برپا خواهند نمود و طاغوتی‌ها، مفسدین و همه آنان که با رژیم منحوس پهلوی همکاری داشته‌اند را از «درختان کنار خیابان‌ها حلق‌آویز خواهند نمود». جمعیت هم با فریاد از آن‌همه شور و احساسات دانشجویان انقلابی و متعهد قدردانی و حمایت می‌کردند.

بسیاری از ما اصرار داریم که گذشته‌مان را فراموش کنیم و نمی‌خواهیم در برابر آینه به خودمان بنگریم؛ اما واقعیت آن است که مردمی که از اشغال سفارت آمریکا و گروگان‌گیری کارکنان آن استقبال کرده و آن را به‌عنوان یک عمل انقلابی و قهرمانانه می‌ستودند و ساعت‌ها در برابر لانه جاسوسی عزاداری، سینه‌زنی و زنجیرزنی می‌کردند؛ از اعدام‌های آقای خلخالی استقبال می‌کردند؛ مصادره‌های اموال و دارایی‌های مردم را به‌عنوان آنکه طاغوتی بوده‌اند را به‌عنوان یک اقدام انقلابی می‌ستودند، نه از کره‌ ماه آمده بودند و نه کسی آن‌ها را مجبور به پشتیبانی و حمایت کرده بود. بعلاوه خطاب به مهندس بازرگان که به آن اعمال و رفتار به‌اصطلاح انقلابی معترض بود فریاد می‌زدند: «مرگ بر بازرگان، پیر خرفت ایران ». او و همکارانش را متهم به «آمریکایی بودن» می‌نمودند. می‌توانیم چشمانمان را بر روی همه این واقعیت‌ها فروبندیم و بگوییم که چرا هاشمی رفسنجانی در سال‌های نخست انقلاب سکوت کرده بود و برای آزادی و تأمین حقوق شهروندی گامی برنمی‌داشت؟

درعین‌حال و اتفاقاً می‌توان رگه‌هایی از اعتدال و میانه‌روی در همان سال‌های پرجوش‌وخروش دهه ۱۳۶۰ مشاهده نمود. جریان «مک فارلین» (مستقل از جزییاتش) تا حدود زیادی نشان‌دهنده اعتدال و میانه‌روی وی می‌باشد. آقای هاشمی که معمار اصلی جریان مک فارلین می‌بود و امام هم مسئولیت جنگ را برعهده‌اش گذارده بود، به‌تدریج متوجه می‌شود که قوای مسلح ایران با کمبود تسلیحات استراتژیک (موشک‌های ضد هوایی، ضدتانک، قطعات هواپیماهای نظامی و...) مواجه شده است. به‌جز کره شمالی و سوریه هیچ کشور دیگری حاضر نبود سلاح به ما بفروشد. درحالی‌که روس‌ها خروار خروار هواپیما، موشک‌های دوربرد، تانک، زرهی و... به عراق می‌دادند. فرانسوی‌ها هم هواپیمای سوپر استاندارد و موشک‌های اگزوست در اختیارش قرار داده بودند و هزینه آن‌ها را هم سعودی‌ها و کشورهای حوزه خلیج‌فارس تأمین می‌کردند. مرحوم هاشمی از طریق یکسری واسطه موفق می‌شوند با آمریکایی‌ها ارتباط برقرار نماید. ایران از حزب‌الله لبنان درخواست می‌نماید تا شماری گروگان‌های آمریکایی – غربی را آزاد نماید و در مقابل آمریکایی‌ها هم مقادیری اسلحه که به‌شدت موردنیاز ایران بود به ما می‌فروشند. آن تسلیحات باعث پیشروهای جالبی در جبهه‌ها گردید چون بعد از مدت‌ها ایران توانسته بود به امکانات ضدهوایی مؤثر و موشک‌های ضدتانک پیشرفته دست یابد. آمریکایی‌ها نشان داده بودند که مایل به بهبود روابط با ایران هستند و آقای هاشمی هم استقبال کرده بود؛ اما درست زمانی که مک فارلین مشاور امنیت ملی از سوی رئیس‌جمهور آمریکا وارد ایران می‌شود، آن ارتباطات و برنامه‌ها توسط نشریه‌‌ای در لبنان از طریق اطلاعاتی که تندروها در تهران در اختیارش قرار داده بودند برملا می‌شود. آقای هاشمی رفسنجانی هم با فرار به جلو در نماز جمعه اعلام می‌کند که مشاور امنیت ملی آمریکا به ایران آمده بوده، اما هیچ‌کس حاضر به دیدار و مذاکره با وی نمی‌شود؛ و این می‌شود پایان ماجرا. هیچ‌کس نمی‌تواند حدس بزند که اگر تندروها آن برنامه را لو نداده بودند، آقای هاشمی با توجه به اعتماد و اطمینانی که امام به ایشان داشتند، به‌علاوه از نفوذ و جایگاهی که آن روز از آن برخوردار می‌بود، ای‌بسا ممکن بود می‌توانست یخ آمریکاستیزی را شکسته و گام‌های جدی در جهت تنش‌زدایی با آمریکا بردارد. آنچه مسلم است او به این نقطه رسیده بود که آمریکاستیزی را فقط خود امام می‌توانست در زمان حیاتش جمع کند. اگر در زمان حیاتشان رابطه با آمریکا عادی نمی‌شد، بعد از فوتشان این زخم بر پیکر منافع ملی ایران ‌همچنان ادامه پیدا می‌کرد. قطعاً او اگر خیر و سودی در دشمنی با آمریکا و تداوم «آمریکاستیزی» می‌دید، اصراری بر جمع‌کردن بساط آمریکاستیزی نمی‌کرد؛ اما همان‌طور که گفتیم در تلاشش برای پایان بخشیدن به ماجرای آمریکاستیزی ناکام ماند.

اگر در خصوص پایان بخشیدن به آمریکاستیزی اماواگرها و تردیدهایی داشته باشیم، در خصوص نقش محوری مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی در پایان بخشیدن به جنگ با عراق دیگر نمی‌توان هیچ تردیدی کرد. بالاترین دلیلی که می‌توان در نقش بسزای وی در پایان بخشیدن به جنگ با عراق سراغ گرفت، انتقادات و حملاتی است که برخی از اصولگرایان تندرو امروز به او به‌واسطه پذیرش ۵۹۸ و پایان بخشیدن به جنگ وارد می‌کنند. تندروها او را متهم می‌کنند که مرحوم امام را با زرنگی اگر نگفته باشیم به قول تندروها با «فریب» مجاب نمود که ایران چاره‌‌ای به‌جز پذیرش ۵۹۸ و پایان بخشیدن به جنگ ندارد چون کشور دیگر به‌هیچ‌روی تاب‌وتوان ادامه جنگ را ندارد. نه بودجه و امکاناتی دیگر مانده که صرف جنگ شود، نه دیگر مثل سابق داوطلب‌‌ها به جبهه‌ها می‌آیند و نه هیچ‌گونه امیدی برای شکست صدام باقی‌مانده.

 اینکه آن مرحوم از چه زمانی متوجه می‌شوند که آن اهدافی که ایران در جنگ با عراق به دنبال تحقق آن است امکان‌پذیر نمی‌باشد، خیلی روشن نیست؛ اما آنچه مسلم است از حدوداً دو سال قبل از پذیرش قطعنامه در تیر ۱۳۶۷ او متوجه شده بود که آن پیروزی که ایران به دنبالش است، یعنی سقوط صدام و یا دست‌کم تصرف بصره امکان‌پذیر نمی‌باشند. مملکت دارد هزینه سنگینی اعم از تلفات نیروی انسانی و هزینه‌های اقتصادی متحمل می‌شود بدون آنکه چشم‌انداز روشنی برای پایان آن وجود داشته باشد. به‌علاوه جوانان ‌هم دیگر مثل سال‌های نخست جنگ به جبهه‌ها نمی‌شتابند. در بسیاری از عملیات‌ها علیرغم تلفات سنگین، پیشروی و تغییر عمده‌‌ای صورت نمی‌گیرد. دست‌کم یکی از دلایل کم شدن داوطلبین به جبهه به وجود آمدن این احساس بود که جنگ به بن‌بست رسیده و نشانه‌ای از پیروزی ایران و پایان یافتن آن‌هم به چشم نمی‌خورد.

در نقطه مقابل آن تصویر ناامیدکننده جنگ در ایران، در عراق وضعیت متفاوت بود. عراقی‌ها توانسته بودند به تسلیحات پیشرفته و مؤثری دست یابند. موشک‌های زمین به زمین که شهرهای ما را ازجمله تهران را به‌راحتی هدف قرار می‌دادند. به دلیل نداشتن امکانات دفاع ضد هوایی مؤثر، عراقی‌ها هر نقطه از کشور را که می‌خواستند هدف قرار می‌دادند. از ذوب‌آهن اصفهان در مرکز کشور گرفته تا پتروشیمی تبریز در شمال تا سایر کارخانه‌ها و تأسیسات زیربنایی کشور. تغییر موازنه نظامی به نفع عراق را به بهترین وجه در عقب‌نشینی‌های ایران از مناطقی که با دشوارهای زیاد و تلفات سنگین در داخل عراق تصرف کرده‌ بودیم می‌توان مشاهده نمود. ما بی‌سروصدا از مناطقی که در غرب و جنوب عراق تصرف کرده بودیم ازجمله فاو خارج می‌شدیم چون نمی‌توانستیم دیگر آن‌ها را نگه‌داریم. فی‌الواقع برخی حتی معتقدند که اگر عراق در ماه‌های پایان جنگ دست به حمله سنگین و گستره‌‌ای در جنوب می‌زد، ای‌بسا ممکن بود اهدافی را که در ابتدای جنگ نتوانسته بود تحقق بخشد حالا به دست آورد.

مرحوم هاشمی به‌تدریج متوجه این واقعیت‌ها شده بود؛ اما مجاب کردن امام برای پایان بخشیدن به جنگ بدون تحقق پیروزی کار دشواری بود. تبلیغات حکومتی به کنار، ما آتش‌بس را در شرایطی پذیرفتیم که اوضاع کلی‌مان با چند سال قبلش و حتی با خرداد سال ۶۱ که خرمشهر را بازپس گرفتیم تفاوت فاحشی پیدا نکرده بود. نه پیروزی عمده‌‌ای در شش سال بعدی توانسته بودیم در داخل خاک عراق به دست آوریم و نه عراقی‌ها حاضر به پرداخت غرامت شده بودند و نه حتی بپذیرند که آغازگر جنگ بوده‌اند؛ بنابراین مردم سؤال می‌کردند که پس دستاورد آن ۶ سال جنگ بعد از فتح خرمشهر کدام بود؟ پاسخ روشن و قانع‌کننده‌‌ای برای آن وجود نداشت. به همین خاطر هم بود که امام از پذیرش ۵۹۸ به‌عنوان نوشیدن «جام زهر» یادکردند و اضافه کردند که «در مورد جنگ هرچه گفته‌ام را پس می‌گیرم و آبرویی اگر داشتم آن را با خدا معامله کردم». شاید در آن مقطع کمتر فرد دیگری می‌بود که می‌توانست امام را قانع کند که چاره‌‌ای به‌جز پذیرش قطعنامه و پایان دادن به جنگ نیست. پایان بخشیدن به جنگ نه‌تنها حجت بارزی مبنی بر نشان دادن میانه‌روی و واقع‌بینی مرحوم هاشمی رفسنجانی می‌باشد، درعین‌حال سخنی به اغراق نرفته اگر پایان بخشیدن به جنگ ۸ ساله با عراق را بزرگ‌ترین خدمت وی به ایران بدانیم.

ریاست جمهوری آن مرحوم حجت دیگری بر اعتدال و میانه‌رویش می‌باشد. او با یک عزم و اراده جدی در سال ۶۸ وارد پاستور شد با این نیت بنیادی که اقتصاد دولتی ناکارآمد ایران را زیرورو کرده و بجای آن اقتصاد آزاد آدام اسمیت را که درستی‌اش را نه‌تنها در غرب بلکه در یک دوجین کشورهای درحال‌توسعه ازجمله هند، تایوان، کره جنوبی، سنگاپور، مالزی، مناطق آزاد چین، ترکیه، برزیل، آر‌ژانتین و ده‌ها کشور دیگر نشان داده است. او در تحقق این هدف ناکام ماند و امروز پس از گذشت قریب به سه دهه از آن دوران اقتصاد ایران جدای از درماندگی و ناکارآمدی در باتلاقی از فساد هم فرو رفته.

سرانجام می‌رسیم به آخرین بخش از زندگی سیاسی مرحوم هاشمی رفسنجانی که مربوط به سال‌های پایانی زندگی وی از سال ۸۸ به بعد می‌شود. در بخش‌های قبلی اگر با حدس و گمانه‌زنی و بعضاً با تسامح و تساهل اعتدال و میانه‌روی را مجبور بودیم در وی استخراج نماییم، این بخش سرشار از حجت و بینه است. مرحوم هاشمی در این بخش نه‌تنها استوار و سربلند در راستای اعتدال و میانه‌روی ایستاد بلکه جرعه‌هایی هم از باده دمکراسی و آزادیخواهی نوشید. اگر هاشمی رفسنجانی در دهه نخست انقلاب فاصله زیادی تا آزادیخواهی و ایستادگی بر قانون خواهی و قانون‌گرایی دارد، به نظر می‌رسد در سال‌های پایانی حیاتش به نحو باشکوهی آن ضعف و کاستی را جبران می‌کند. علیرغم فشارهای بسیاری که بر او و خانواده‌اش رفت، علیرغم همه توهین‌ها، جفاها و نارفیقی‌ها حاضر نشد مصلحت‌اندیشی کرده و اصول را به زیر پا بیفکند. مردم نیز با تشییع‌جنازه‌ای که برایش گرفتند هم به پایمردی‌اش ارج نهادند و هم نشان دادند که چقدر برای هاشمی رفسنجانی دمکراسی خواه احترام و ارزش قائل‌اند.

ارسال نظر :  
نام :
پست الکترونیک :
نظر :

 

 

تمامی حقوق مادی و معنوی وب سایت متعلق به دکتر زیبا کلام می باشد . طراح سایت : شرکت ایران طراح