گفتگو اخبار مقاله ها کتاب ها

 

 فایل صوتی پیشگفتار کتاب توقیف‌شده رضاشاه اثر صادق زیباکلام
  آنچه ابراهیم یزدی، صادق قطب‌زاده و ابوالحسن بنی‌صدر به نقل از امام در نوفل‌نوشاتو بیان می‌کردند، باورهای واقعی امام بودند.
 نشست روزنامه شرق با حضور صادق زیباکلالام و احمد شیرزاد
 صادق زیباکلام و روزهای منتهی به انتخابات ریاست جمهوری | بخش دوم
 صادق زیباکلام و روزهای منتهی به انتخابات ریاست جمهوری | بخش اول
 نامه سرگشاده به رئیس‌جمهور: دعوت از زنان، اهل سنت و کردها و مشاور یهودی در دولت جدید
 نگذاریم احمدی‌نژادیسم بازگردد
 اگر احمدي‌نژاد تاييد صلاحیت شود، با روحاني به دور دوم انتخابات مي‌روند.
 تاثیر فقدان هاشمی همچون رد صلاحیتش است
 پیام تسلیت صادق زیباکلام در پی درگذشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی
 گزارش سخنرانی صادق زیباکلام در پارلمان بریتانیا: گام‌های کوچک برای اصلاحات سیاسی
 اربعین را سیاسی نکنیم
 

1

 

 

تاریخ انتشار : 1388/05/08

دکترزيباکلام در گفتگوبا "ايران" : جامعه شناسي علم نيست!

چندسالى مى شود كه در اغلب منازعات «نظرى» در عرصه سياست ، نام صادق زيباكلام شنيده مى شود. نام او در حوزه نشر از روزنامه تا ناشران با مباحث اغلب هيجان انگيز همراه است.

 وى در سال جارى كتابى در خارج از حوزه سياست به دست طبع داد كه «جامعه شناسى به زبان ساده» نام داشت. ورود او به عرصه هاى نظرى غيرسياسى در «سنت و مدرنيته» و «ما چگونه ما شديم» تجربه شده بود. اما اين بار حوزه مورد تحقيق تا حد زيادى تك رشته اى و از جهاتى مجادله آميز بود، هر چند طيف مخاطبان اين كتاب دانشجويان معمولى جامعه شناسى بودند. اما شايد به همين دليل «ساده» يك طعنه نظرى به اساتيد تحصل گراى جامعه شناسى محسوب شود. دو كتاب «ما چگونه ما شديم» و «سنت مدرنيته» نيز در ماه هاى اخير تجديد چاپ و مورد توجه قرار گرفته است كه در مجموع سال پركارى را براى زيباكلام رقم زد. در ادامه گفت و شنود، به«جامعه شناسى به زبان ساده» و همچنين دو كتاب ديگرش پرداخته ايم.

چرا درباره جامعه شناسى كتاب « جامعه شناسى به زبان ساده » را نوشتيد آيا مى خواستيد در مورد يك موضوع تاريخى حرف بزنيد كه به هر حال در روزگارى وجود داشته است
 من سعى كردم دو پيام بنيادى را در اين كتاب طرح كنم. يكى اين كه ما در زمينه علوم انسانى عقب هستيم و دوم آن كه وقتى ما در كليتى به نام علوم انسانى ضعف داريم، در زيرمجموعه هاى آن نيز نظير علوم سياسى، روابط بين الملل، مديريت، علوم تربيتى، تاريخ و غيره عقب هستيم. من نام كتاب را «جامعه شناسى به زبان ساده» گذاشتم به جاى آن كه بگويم «علوم انسانى به زبان ساده». تلاش كردم برخلاف نگاه رايج در ميان اساتيد، محققين و دانشجويان در ايران، نشان دهم كه جامعه شناسى يك علم نيست. در جامعه شناسى نمى توان چيزى را اثبات يا ابطال كرد. عده اى در ايران گمان مى كنند مى توانند در پرتو جامعه شناسى به يك سرى الگوهاى اجتماعى برسند. اين نگره از عقب ماندگى در علوم انسانى ناشى مى شود. زيرا نگاهى كه جامعه شناسى را از جنس علم مى داند، يك ديد پوزيتيويستى و اثبات گرايانه است كه به «اگوست كنت» در قرن ?? بازمى گردد. ديدگاه علمى به جامعه شناسى تا اواسط قرن ?? در غرب كم و بيش وجود داشت. اما در نيمه دوم قرن در نتيجه تحولاتى كه در حوزه فلسفه علم و معرفت شناسى پديد آمد، علمى بودن جامعه شناسى زير سؤال رفت. اما در ايران هنوز گروهى از مدافعان علمى بودن جامعه شناسى باقى مانده اند. باعث تعجب است كه هنوز كسانى جامعه شناسى را علم مى دانند؛ اينان چه كسانى هستند بسيارى از اساتيد كه در حوزه جامعه شناسى كار و تدريس مى كنند و همچنين دانشجويانى كه پرورش مى دهند. آيا باعث حيرت نيست كه استادى هم عاشق «بورديو» باشد و هم راجع به مسائل چنان حرف بزند كه انگار هنوز جنگ دوم جهانى رخ نداده است چرا اين سؤال را مطرح نمى كنيد كه چگونه استادى در فرانسه و آمريكا و انگليس كه محيط دانشگاهى اش پوزيتيويستى نيست، درس مى خواند ولى وقتى به ايران مى آيد تغيير مى كند. جواب آن در ماهيت نظام آموزش عالى است. اين نظام آرام آرام آدم ها را در خود مستحيل مى كند. چيزى به نام تحقيقات دانشگاهى تقريباً مرده است. كاركرد دانشگاه در تدريس خلاصه مى شود. اگر تحقيق هم وجود داشته باشد سمبليك است. آيا در هند و ژاپن هم به همين منوال عمل مى كنند در آنجا درصد تحقيق بيشتر است. نمونه اولويت دادن به تدريس همين چيزى است كه تحت عنوان «طرح تمام وقت» يكى دو سال است كه راه افتاده، يعنى اساتيد بايد حكماً ?? يا ?? ساعت در دانشگاه باشند. زمانى كه اين اساتيد آزاد بودند، تحقيقى در كار نبود و حالا هم معضل به جاى ديگرى منتقل شده است. مگر چقدر محيط دانشگاه ها براى تحقيق آماده است موضوع حضور يا عدم حضور نيست. من فكر مى كنم اسلوب ها و نرم هايى كه ما داريم مسئله دار هستند. به همان دليلى كه وقتى از اروپا مى آييد، نمى توانيد همانگونه رانندگى كنيد، سبك استاد بودن ما هم مثل اسلوب هاى تدريس در دانشگاه هاى مهم دنيا نيست. شما از رانندگى بگيريد و برويد به سطوح بالاتر تا بدانيم چرا اساتيد ما هنوز زير علم پوزيتيويسم سينه مى زنند. يعنى در خارج از ايران پوزيتيويسم مرده است نه؛ هنوز در انگلستان، فرانسه، آمريكا و ... علاقه مندان به پوزيتيويسم وجود دارند. هنوز معتقدند چيزى به نام متدولوژى و روش علمى وجود دارد و قس على هذا. منتهى مثلاً وقتى شما در ايران به عنوان دانشجو مى خواهيد رساله بدهيد، اولين سؤالى كه نسبت به رساله مطرح مى شود اين است كه فرضيه شما چيست، چه چيز را مى خواهيد اثبات كنيد و فرضيه بديل شما چيست. اين پوزيتيويسم است. در دانشگاه لندن، آكسفورد يا منچستر نمى پرسند چه فرضيه اى داريد و چنانچه فرضيه نداشته باشيد، پرو پزال شما را از پنجره به بيرون پرت نمى كنند. مى توانيد فرضيه داشته باشيد و مى توانيد فرضيه نداشته باشيد. اين كه اينجا فرضيه داشتن را اجبارى مى دانند، يعنى سيطره يك جانبه پوزيتيويسم. مشكل ما چيست عقب ماندگى. اين مشكل فقط به توليد پيكان مربوط نمى شود. وضعيت دانشگاه ها هم به همان صورتى است كه گفتم. من به سؤال اول خود بر مى گردم. روزى لوى اشتراوس با خوشحالى مخصوص به «مردم شناسان» به «سارتر» گفت: فلسفه مرده است و بايد جامعه شناسى را به جاى آن گذاشت. حال وقت آن نرسيده است كه ما بگوييم جامعه شناسى مرده و بايدچيز ديگرى مثل مطالعات فرهنگى را به جاى آن بگذاريم ابداً! جامعه شناسى يكى از زيباترين و مهم ترين رشته هاى علوم انسانى است. خطا در نگاه به جامعه شناسى است. قرون وسطى هم اهميت دارد و جالب است. اما به عنوان يك موضوع تاريخى نه به عنوان يك روش معرفتى. آيا جامعه شناسى مى تواند موضوع مطالعه باشد جامعه شناسى در پى پاسخ به سؤالاتى اساسى است. مثلاً اين كه جامعه چگونه سر پا مى ايستد. ما از صبح تا شب كارهاى فردى و اجتماعى را انجام مى دهيم؛ چرا چرا به جاى آن طغيان نمى كنيم چراخانواده هست چرامذهب مهم است چرا جنگ مى شود تحت چه شرايطى نظم به هم مى ريزد چرا بعضى جوامع از ديگران موفق ترند اما به نظر مى رسد كه آخرين شانسى كه مى توان به جامعه شناسى داد اين است كه به عنوان يك مكمل دركنار روانشناسى ، تاريخ و ... باشد. تاريخ و روانشناسى درحوزه هاى ديگرى هستند. جامعه شناسى مى خواهد بداند چرا جامعه سراپا باقى مانده است. بله، مى توان گفت از تاريخ كمك مى گيرد، از روانشناسى بهره مى برد، از رياضى سود مى جويد. ولى در ذات خود يك رشته و حوزه مستقل است. شما مى خواهيد بگوييد كه ما يك رشته مستقل به نام جامعه شناسى داريم. آن گاه من خواهم پرسيد چگونه جامعه شناسى ، حكم ها و گزاره هايش را در پرانتز مى گذاريد چگونه آن را «حصر» مى كنيد از چه پارادايم مسلطى دفاع مى كنيد معرفت شناسان اجتماعى معتقدند آنچه ميان دانشمندان به عنوان نظريه علمى مطرح مى شود نه فقط از طريق مشاهده و تجربه بلكه به مقدار قابل توجهى تحت تأثير مسائل اجتماعى و حتى درون گروهى پيش مى آيد. پس از خود پرسيدم اگر بخواهيم جامعه شناسى را جامعه شناسى كنيم ، آنگاه نظريه هاى آن را مربوط به چه حوزه اى مى دانيم تاريخى، روانى، فرهنگى يا همه اينها يك سرى سؤالاتى مطرح مى شودكه روانشناسان و تاريخ دانان نمى توانند به آن پاسخ دهند. چرا ما نظم پذير هستيم نهاد قدرت چگونه به وجود مى آيد يكى از بحث هايى كه درباره اين كتاب در روزنامه ها مطرح شد اين بود كه اگر جامعه شناسى علم نيست، پس چرا درباره آن كتاب نوشته ايد. پاسخ من اين بود كه چه كسى گفته تنها بايد درمورد علوم قانون مند كتاب نوشت. عرفان، شعر، نقاشى و موسيقى هم علم نيستند، ولى آنها را تعطيل نمى كنيم. چه كسى گفته كه فقط اگر جامعه شناسى علم باشد، بايد راجع به آن تحقيق كرد. مشكل پوزيتيويسم اين است كه قضايا را كمى و كيفى مى كند. مى خواهد بگويد اگر چنين كميت هايى در جامعه به وجود بيايد مآلاً به فلان كيفيت ها ختم مى شود. يك پوزيتيويست مى خواهد همانگونه كه براى نقطه جوش آب، قانون وضع مى كند درباره جامعه نيز قوانين خاصى قائل شود. زيرا ما در شيمى و فيزيك با ذاتى روبه رو هستيم به اسم ماده. همه مولكول ها در مقابل حرارت يك نوع واكنش نشان مى دهند اما همه انسان ها در برابر فقر يك نوع واكنش نشان نمى دهند. ارتكاب جرم، خودكشى، مهاجرت، كار بيشتر، تحصيل و ديگر كارها انتخاب هاى متفاوتى هستند كه انسان هاى مختلف انجام مى دهند. در فلسفه علم جديد گفته شده است اين مواد نيستند كه واكنش هاى يكسان دارند (چرا كه ما اساساً آنها را مستقيماً نديده ايم تا حكم كنيم) بلكه اين ما هستيم كه رفتار مواد را به صورتى هماهنگ فرض كرده ايم. پس از شنيدن بحث ها لاكاتوش، كوهن و فايرابند به نظر مى رسد تلقى پوزيتيويستى از علوم طبيعى هم دچار مشكل شده است بله، حتى نظريه هاى فيزيكى جديد دركنار هم قرار گرفته اند و دانشمندان نمى دانند به راستى رفتار مواد چگونه است. نتيجه اى كه مى خواستم بگيرم اين بود كه سرگردانى آدمى در جهان معارف را تأييد كنم. دكارت، كانت، هگل و ملاصدراى خودمان گمان مى كردند بعد از آنها مشكل فلسفه حل شده است. پس همگى خسته نباشيم. اما هيچگاه حل نشد. انسان به ياد رفتار سقراط در رساله هاى افلاطون مى افتد. جايى كه بحث را نيمه تمام مى گذارد. زيرا آدمى نمى داند كه چيزها چه هستند. شايد گاهى دانسته است كه چيزها چه نيستند. اما فقط همين. روانشناسى، تاريخ فلسفه و جامعه شناسى تنها سلوك هايى معرفتى هستند كه در ذات خود ناتمام اند و هر روز به يكديگر وابسته تر مى شوند. چگونه مى توانيم آنها را در جعبه هاى زرورق دار جدا كنيم. البته در اين پارادايم و با اين ملاحظه كه همه علوم به هم وابسته هستند مى توانم نظر شما را بپذيرم. اين ديدگاه مى تواند درست باشد كه روانشناسى، تاريخ، جامعه شناسى روابط بين الملل، علوم سياسى، اقتصاد و فلسفه متقابلاً به هم نيازمند هستند. آيا موافقيد كه در كتاب «ما چگونه ما شديم» وسوسه اى وجود دارد كه اين اثر را از حوزه جامعه شناسى خالص خارج كرده است و به ساحت هاى ديگرى برده است در آن كتاب بيش از آن كه با جامعه شناسى درگير باشم با تاريخ درگير بودم. اگر رئيس كتابخانه از من مى پرسيد كتاب را كجا بگذارم، به ايشان قفسه تاريخ را پيشنهاد مى كردم. من معتقدم تاريخ مهم تر و كلان نگرتر از جامعه شناسى است. وقتى كتاب هاى «ما چگونه ما شديم» و «سنت و مدرنيته» شما را مى خوانيم احساس مى كنيم شما مسائل موردسؤال خود را در درون مثلث تاريخ، سياست و جامعه شناسى گذاشته ايد و به آن نگاه مى كنيد. چرا احساس كرديد چنين بينشى الزامى است شايد بتوانم مباهات كنم كه به صورت عمدى و از پيش انديشيده شده عينكى سه ضلعى از تاريخ و سياست و جامعه شناسى ساخته ام تا به گذشته ايران نظر كنم. اما واقع امر اينگونه نبود. شايد بعداً بدون آن كه خود بخواهم چنين ديدگاه و چارچوبى ايجاد شده باشد. اما مسئله من اين بود كه تاريخ نويسى در ايران را گرفتار نگاه ماركسيستى ديدم. به جز چند اثر كلاسيك كه قبل از رونق حزب توده نوشته شد مانند «تاريخ مشروطه» اثر كسروى، «تاريخ انقلاب مشروطه ايران» مهدى ملك زاده، «تاريخ بيدارى ايرانيان» ناظم الاسلام كرمانى، «حيات يحيى» حاج ميرزا يحيى دولت آبادى كه اين دو تاى آخر بيشتر به صورت خاطره نوشته شده است، در ايران قبل و بعد از انقلاب ما دچار ماركسيسم زدگى هستيم. اين نگاه تاريخ را در چارچوب مبارزات طبقات رنجبر عليه حكام و دولت ها مى داند. نوع ديگرى از قالب انديشى اين بود كه همه چيز را تحت تأثير مطلق استعاره قدرت هاى خارجى، فراماسون و يا صهيونيسم مى دانستند. سالها پيش وقتى يك دانشجوى دكترا بودم بنا به دلايلى به اين نوع نگاه شك كردم. بنابراين سعى كردم به گونه اى واقع بينى به گذشته نظر اندازم. فى الواقع به جاى تحليل تحولات براساس قالب هاى از پيش تعيين شده با خود رويدادها روبه رو شدم. اين كه چرا مشروطه اتفاق افتاد ولى موفق نشد. چگونه رضاخان بر سر كار آمد و چگونه از ايران رفت. مناسبات داخلى ما چه بود كه سيدضيا و رضاخان را فراهم آورد. چرا بعد از اشغال ايران و سقوط حكومت مقتدر رضاخان كه در كمتر از يك هفته شكست خورد حكومت پهلوى بر جا ماند و از ميان نرفت. من به نقش احزاب، مردم (فارغ از مناسبات طبقاتى)، مجلس و ارتش توجه كردم و به خاطر همين نگاه بى واسطه و غيرقالبى ديدگاه سه وجهى به وجود آمد. به نظر خودتان اين نگاه سه وجهى چه دستاوردى براى شما داشت گمان مى كنم به اين ترتيب تحولات ايران را بهتر درك مى كنم و به صورت روشن ترى آن را به مخاطب خود توضيح مى دهم. گمان مى كنم استقبالى كه از اين كتاب ها شد به اين خاطر بود كه نسل جوان تر از نگاه هاى قالبى خسته شده اند. من هرگز منكر تأثير تربيت و فرهنگ خاص طبقات نيستم. هيچ گاه ادعا نمى كنم فراماسونى و صهيونيسم در ايران بى اثر بوده اند. طبيعى است كه انگلستان، شوروى و آمريكا در ايران به دنبال منافع خود باشند. اما نبايد همه چيز را به همين ها تقليل داد بلكه بايد نگاهى فراگير و واقع بين داشت . آيا شما در «سنت و مدرنيته» راجع به جامعه عصر قاجار بحث نكرديد به نظرم اين يك نوع بازى با كلمات است. در تقسيم بندى موجود، شناخت عصر قاجار را تاريخ مى نامند و جامعه شناسى. شايد بتوان آن را جامعه شناسى عصر قاجار ناميد. اما قاعده و عرف اين است كه آن را تاريخ عصر قاجار نام مى نهند. ما از دوران بسيار قديم (حتى پيش از اسلام) با تاريخ نويسى مسئله داريم. حتى تاريخ كلام و فقه را به صورت مكفى نداريم، با اين كه حوزه علميه هميشه فعال بوده است. آيا ما گونه اى ضعف نظرى داريم كه نمى توانيم تاريخ نويسى داشته باشيم بيش از هزار سال است كه دچار ركود فكرى هستيم. حدود قرن يازدهم ميلادى اوج تمدن اسلامى محسوب مى شود و تا پايان اين سده ميلادى ادامه مى يابد. از آن به بعد يك سير نزولى و انحطاط به وجود مى آيد. در اقتصاد مى توان در عرض يك شب ره صدساله رفت. اما در زمينه تفكر و فرهنگ نمى توان به سرعت اصلاحات كرد. مالزى و تركيه كشورهاى نسبتآً صنعتى اى هستند. اما به لحاظ علمى چقدر به سطح جهانى نزديك اند اين كشورها حتى در حال توسعه هم نيستند. بلكه توسعه يافته محسوب مى شوند، ولى توليد فكر با تكنولوژى متفاوت است. قدمت رشته علوم سياسى كه به زمان مظفرالدين شاه برمى گردد از دانشگاه تهران بيشتر است، اما ظرف صد سال گذشته چند مقاله از اساتيد ايرانى در فصلنامه هاى معتبر بين المللى چاپ شده است من به شما مى گويم: صفر تا. ما در جامعه شناسى و ساير حوزه ها هم همين طور بوده ايم. حتى زمانى كه صاحب تمدن بوديم ضعف تاريخ نگارى داشتيم يا شايد بايد بگوييم وقعى به تاريخ نمى نهاديم اين كه ???? سال پيش در دوران شكوفايى چگونه بوده ايم، قابل بررسى است. ولى از ???? سال پيش به اين طرف چيزهاى زيادى را نداريم، زيرا وارث يك در جا زدن ???? ساله هستيم. من به كلى گويى هايى نظير اين كه ما به لحاظ فرهنگى تفاوت خاصى با ديگر اقوام داريم، اعتقاد ندارم. من مى دانم كه اكنون در ابتداى هزاره سوم ميان ايرانيان و اعراب يا ژاپنى ها هيچ تفاوتى نيست. زيرا اگر بگوييم كه ميان ما و مثلاً هندى ها تفاوتى وجود دارد، بدون آن كه متوجه شويم وارد حوزه غيرعلمى مى شويم. هيچ ژن و كروموزوم اضافه يا كمتر در ما نيست. آنچه اهميت دارد شرايطى است كه ما در آن زندگى مى كنيم. ويژگى هاى سياسى و اجتماعى و اقتصادى به تدريج هنجارها و خلقياتى را ايجاد مى كند. «ايرانى» يعنى يك سرى ويژگى هاى ژنى به علاوه واقعيت هاى تاريخى اجتماعى. شما به اين پرداخته ايد كه «ما» چگونه «ما» شده ايم. اين «ما» كسانى هستند كه حاصل اتحاد ژن ها و موقعيت هاى اجتماعى هستند، پس نمى توان ايرانى را بدون تاريخش ديد. همان گونه كه بدون ژن اش. اين «ما» يعنى ايرانى هايى كه از تمدن هاى اوليه تا به امروز بوده اند. اين كتاب مى خواهد بگويد بر ايرانيان در فلان پهنه تاريخى چه گذشته است كه حاصلش جامعه اى عقب مانده است. اين كتاب مى خواهد بگويد عقب ماندگى ما ربطى به نژاد ندارد، بلكه معلول مجموعه شرايط تاريخى است كه بر ما حاكم بوده اند. يعنى بر كسانى كه در جغرافياى ايران زندگى مى كردند. اين مجموعه مرزهاى متنوعى داشته است. در يك دوره بلند كه اساساً ايرانى وجود نداشت. درون آن مرزها چندين حكومت جدا بود كه همه تحت خلافت يك آدم بوده اند. بنابراين چگونه مى توانيم از ايران سخن بگوييم ايران در طول تاريخ بخشى از امپراتورى اسلام بود، در مقاطعى قبايل مهاجم آسياى مركزى (مغول ها)، در دوره اى عشاير و همين طور تا دوران مدرن. اقوام مختلفى بر ما حكومت كرده اند، اما هميشه ايران بوده است. خود را يك گرجستانى در نظر بگيريد كه ديروز ايرانى بوده است. امروز عهدنامه تركمن چاى امضا مى شود. حال فردا كجايى هستيد كسانى كه از ايران جدا شده اند، در كتاب من مدنظر نبودند. درباره افغانستان و بحرين و آذربايجان هم همين طور. بررسى خاصى در مورد آنها نداشتم. ولى جايى كه من بررسى كردم، جغرافيايى است كه امروزه در قالب نقشه ايران دهه هاى اخير شناخته مى شود. چرا كتاب را به غزالى تقديم كرديد او نگاه من به دين را تغيير داد. آنچه غزالى مى گويد اين است كه نبايد دين را به علم گره بزنيم. من مولود نسلى بودم كه در دهه ?? و ?? ريشه دارد. در آن زمان مى گفتند روزه براى جسم و روان خوب است. در گوشت خوك كرم هايى هست كه با چشم ديده نمى شود. الكل زيانبار است و قس على هذا. بنابراين بر اين عقيده بودم كه براى هر حكم دينى يك دليل علمى وجود دارد، تا زمانى كه با غزالى آشنا شدم. ايمان از طريق قلب مى آيد. غزالى نمى گويد روزه مى گيرم تا سموم بدنم دفع شود. بلكه مى گويد روزه مى گيرم، چون حضرت باريتعالى فرمان داده است. چرا بايداز طلوع فجر تا غروب روزه باشيم چون حضرت ختمى مرتبت(ص) در اين ساعات روزه مى گرفتند. اين ديدگاه غزالى مرا شيفته خود كرد. اين كه من مسلمانم و هر چه شريعت گفته است حكم قطعى محسوب مى شود.

ارسال نظر :  
نام :
پست الکترونیک :
نظر :

 

 

تمامی حقوق مادی و معنوی وب سایت متعلق به دکتر زیبا کلام می باشد . طراح سایت : شرکت ایران طراح