گفتگو اخبار مقاله ها کتاب ها

 

 ارزیابی سه دهه مدیریت دکتر جاسبی بر دانشگاه آزاد
 دستگاه دیپلماسی دولت با رویکرد واکنشی، منفعل است
 بازخواني يادداشتي از دكتر زيباكلام به مناسبت سالروز انقلاب سفيد
 به نام ايران به كام تركيه و عراق
 سخن گفتن از حساسیت انتخابات مجلس نهم نوعي «بازارگرمی» است
 نامه را بی پاسخ نگذاریم
 هاشمي رفسنجاني و سرالكس فرگوسن
 بازخواني مقاله اي از دكتر زيباكلام به مناسبت 30 ديماه سالگرد درگذشت مهندس بازرگان
 گناه بزرگ اصغر فرهادي و خانه سينما
 روح انگلستان هم از کودتای رضاخان خبر نداشت
 كاهش شهريه را از دانشگاه هاي دولتي شروع كنيد
 پاسخ دكتر زيباكلام به تحريفات سايت مشرق نيوز
 

دانشگاه تهران

کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران

 

 

تاریخ انتشار : 1389/04/07

پاسخ دكتر زيباكلام به اتهامات دكتر جواد طباطبايي: "فقط شما سواد داريد و الباقي جاهل و عوام؟" (بخش نخست)

مصاحبه استاد ارجمند جناب دکتر سید جواد طباطبایی پیرامون علوم سیاسی در ایران و وضعیت این رشته در دانشگاه اصلی و محل تولد آن یعنی در دانشگاه تهران را با تاسف و تاثر خواندم . البته در بسیاری از نکات با ایشان همراه هستم اما تاسف و تاثرم از چند بابت بود . عمده ترین آن از بابت هجمه ای بود که ایشان به برخی از اشخاص از جمله خود من کرده بودند. این البته نه بار اولی بود که دکتر طباطبایی علیه افراد و اشخاص مطالب سخیف و توهین آمیز می گویند و نه با شناختی که از ایشان دارم آخرین بار آن خواهد بود. یکی از ویژگی های جناب ایشان متهم کردن دیگران به بیسوادی ، حماقت ، بلاهت و شارلانتانیزم علمی می باشد. از نظر دکتر طباطبایی نه قبل و نه بعد از انقلاب هیچ کس این رشته را در ایران نفهمیده و درک علمی و قابل قبولی از آن نداشته .

این حکم کلی ایشان شامل اساتید این رشته قبل از انقلاب همچون مرحوم حمید عنایت شده تا اساتید این رشته بعد از انقلاب از جمله ابن بنده حقیر . با این تفاوت که جدای از اتهام بی سوادی ، ایشان داغ ورود و استخدام غیرقانونی به گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران را هم بر پیشانی ام حک نموده اند. به علاوه در پاسخ به پرسشی که مصاحبه گر بنده را منظور داشته اند ، جناب طباطبایی اتهامات عدیده جدیدی را هم بر کیفر خواست قبلی شان می افزایند. مصاحبه گر «آقای حامد زارع» که از شاگردان و مریدان دکتر طباطبایی هستند و همچون مرادشان ، ایشان نیز هنوز فوق لیسانس شان را از دانشگاهی در قم نگرفته ا ند ، مع ذالک بخود اجازه می دهند تا همچون دکتر طباطبایی از صدر تا ذیل اساتید علوم سیاسی  را در ایران بیسواد اعلام نمایند. آقای زارع به دلیل علاقه و ارادت شخصی شان به جناب دکتر طباطبایی ، شماره نخست و بعدی «مهرنامه»  را عملا بدل به ارگان تبلیغاتی شخصی دکتر طباطبایی کردند و توهین و ناسزاهایی را که مرادشان نثار اساتید علوم سیاسی نمودند را با آب و تاب در مهرنامه چاپ کردند. آقای زارع در ارتباط با دو کتاب اخیر اینجانب ؛ جامعه شناسی به زبان ساده  (انتشارات روزنه ، 87) و کتاب پنج گفتار پیرامون حکومت اندیشه سیاسی افلاطون ، توماس هابز ، جان لاک ، جان استوارت میل و کارل مارکس (انتشارات روزنه ، 88) ، دچار دو مشکل اساسی می شوند : 1- چرا استادی که تخصصش تحولات سیاسی و اجتماعی ایران معاصر می باشد وارد حوزه اندیشه می شود و آن دو کتاب را می نویسد . 2- چرا ایشان در این دو کتاب به هیچ روی به خواننده رفرنس ، منبع و مرجع و ماخذی ارائه نمی دهد؟ :

 

من به آقای زارع مفصل در مورد هر دو ابهامشان پاسخ دادم . از جمله در همان «مهرنامه» اردیبهشت ماه هم باز به این پرسش ایشان پاسخ دادم . گفتم که اصل ایرادشان درست است و معمولا هر استادی در حوزه ای که تخصصش هست می ماند. د رعین حال به ایشان چندین بار توضیح دادم که علت نگارش این دو کتاب چه بوده . ضمن آنکه در مقدمه هر دو کتاب هم گفته ام که نگارش این دو اثر برای من یک جورهایی مثل «حاملگی ناخواسته بود». در خصوص ایراد دوم شان هم توضیح دادم که ایشان در اساس درست می گویند و نویسنده می بایستی اگر در کتابش می نویسد که مارکس این نظر را داشته یا ماکیاولی چنین باوری می داشته و یا افلاطون دمکراسی " هر نفر یک رای" را قبول نداشته ، منبع و ماخذ این قول ، نظر یا روایت کجاست . قبل از آقای زارع هم کسان دیگری این ایراد را به هر دو کتاب گرفته بودند که چرا کتاب ها منبع و رفرانس ندارد. چه به آن عزیزان و چه مفصل تر به آقای زارع من توضیح دادم که این ایراد یا اشکال درست است ولی کتاب نخست که در مورد جامعه شناسی بوده بیشتر معرفی و ورود به الفبای رشته جامعه شناسی می باشد. کتاب سعی کرده به زبان خیلی ساده به نحوی که حتی برای یک محصل سوم راهنمایی هم قابل فهم باشد بگوید که اساسا "رشته"، «علم» یا «دانش» جامعه شناسی پیرامون چیست . و این مهم را از منظر امیل دورکهایم ، کارل مارکس و ماکس وبر انجام داده و در فصل پایانی کتاب هم وارد این بحث شده که برخلاف دیدگاه رایج در ایران ، جامعه شناسی اساسا علم نیست . ما در جامعه شناسی نه می توانیم ادعایی یا فرضیه ای را به اثبات برسانیم و نه می توانیم مدعی شویم که «جامعه شناسی به ما نشان می دهد». به آقای زارع مفصل توضیح دادم که هدفم از تالیف آن کتاب طرح این مباحث پایه ای به زبانی بسیار ساده برای مخاطب می باشد. مطالب را هم خود از منابع مختلف خوانده ام ، هضم کرده ام و بعد سعی کرده ام به زبانی خیلی ساده برای خواننده کتاب توضیح دهم . عین همین کار را هم در کتاب «پنج گفتار در باب حکومت» انجام داده ام . بعد هم به آقای زارع توضیح داده ام که اگر کسی معتقد است که آنچه به روایت «وبر» از جامعه گفته ام ، یا آنچه را که به نقل از «هگل» در خصوص دیدگاهش پیرامون دیالکتیک یا تاریخ گفته ام را کسی فکر می کند درست نیست ، خوب خیلی خوشحال می شوم که بگوید این نظر مارکس یا میل یا افلاطون در باب حکومت نیست . حتی به مزاح به آقای زارع گفتم که اگر شما روح مارکس یا میل یا افلاطون را احضار می کردید و برایشان بخش هایی از کتاب را که در مورد آراء شان است را سطر به سطر می خواندید و  از آنان می پرسیدید که آیا زیباکلام شما را درست فهمیده و نقل کرده یا خیر ، به شما می گفتند که در مجموع درست گفته و 70 ، 80 درصد اندیشه ما را در مورد موضوع توانسته بفهمد و به مخاطب منتقل کند. و بالاخره به آقای زارع گفتم که از زمانی که این دو کتاب بیرون آمده اند ، کم نبوده اند دانشجویان علوم سیاسی که فوق می خوانده اند ، یا حتی دکترا می خوانده اند  و خصوصی به من گفته اند که ما تازه داریم می فهمیم مارکس ، افلاطون ، لاک ، هابز یا میل در باب حکومت چه گفته اند و یا از منظر وبر ، جامعه چرا سرپاست و جامعه شناسی چیست ؟

 

علیرغم همه اینها آقای زارع در تائید و تصدیق حملات و ناسزاهای دکتر طباطبایی به اساتید علوم سیاسی از وی می پرسد :

 

« امروزه شاهدیم که رواج فضای تقلب در دانشگاه ها ، به تبیین آن نیز انجامیده . می توان گفت که در این تبیین استادان دانشگاه و اعضاء هیات علمی نیز به صورت غیر مستقیم نقش دارند . به طور مثال وقتی یک استاد دانشگاه در زمینه غیرتخصصی نظر می دهد یا حتی کتاب می نویسد و در این نویسندگی خود را ملتزم به رفرنس و پانوشت نیز نمی بیند ، چگونه می توان به امید پژوهش های اصیل نشست. اگر بخواهید تحریر محل نزاع بکنید ، چگونه به این مسائل ورود پیدا می کنید ، نظرتان چیست ؟ »

 

 

 

 

 

جناب دکتر طباطبایی هم که منتظر این پرسش است و نیک می داند که منظور آقای زارع کدام استاد است ، بنده را متهم به «سرقت ادبی ودزدی علمی»  می کند و یک عامل پایین بودن سطح دانشگاهها و رواج سرقت ادبی را حضور و وجود اساتیدی همچون استاد مورد نظر آقای زارع در پرسشش می داند . سپس می افزاید که «چون دولت دانشگاه را تیول خود و کارگزاران خود می داند ، ابواب جمعی فاقد صلاحیت علمی خود را در پایان کار دولت به دانشگاه منتقل می کند».

 

من خیلی با آقای زارع محاجه ای ندارم . با اینکه من آن همه در خصوص آن دو کتاب به ایشان توضیح دادم ، مع ذالک باز ایشان از دکتر طباطبایی می پرسد که « وقتی یک استاد دانشگاه در زمینه غیرتخصصی .... چگونه می توان به امید پژوهش های اصیل نشست؟ ». انتظار حرمت و رابطه ساده شاگردی و استادی هم از نسل آقای زارع که این روزها اتفاقاً خیلی زیاد هم شده اند ندارم . همان شبی که مهرنامه روی دکه روزنامه فروشی ها ظاهر شد . «زارع» دیگری که سالها شاگردم بوده و همچون یک نهال سعی کردم او را به مدت یازده سال پرورش دهم شبانه به من تلفن کرد و در حالیکه به زحمت می توانست وجد و سرورش را پنهان  نماید، با تمسخر و کنایه به من گفت که به ایشان (دکتر طباطبایی) «اصلا پاسخ ندهم چون ایشان در مورد شما خیلی بحث بیسوادی­تان را مطرح نکرده اند و صرفا گفته اند که غیرقانونی به دانشکده حقوق آمده اید.» یقینا ما در پرورش شاگردانمان خیلی به بیراهه رفته ایم که اینقدر برایشان بی ارزش هستیم و از تحقیر شدنمان احساس مسرت می کنند. والا من به عنوان نسل گذشته اگر هنوز روزی آموزگار کلاس اول ابتدایی­ام را ببینم با همه وجود در برابرش سرتعظیم فرود می آورم و قطعا اگر کسی به او توهین کند چشمانش را می خواهم از کاسه در آورم . اما شاگرد من پس از یازده سال و علیرغم آن همه محبت ، از تحقیر شدنم خوشحال می شود . ما که با کاسه بلور به پدر دادیم ، این کاسه را گرفتیم . فقط از خدا می خواهم آنقدر زنده بمانم که ببینم آن شاگردم با کدام کاسه از شاگردش آب خواهد گرفت؛ بگذریم.

 

اما آقای طباطبایی خیلی به این تیپ افراد و قضاوت­ها دل نبندید. قضاوت این افراد، بیش از آنکه معلول فهم و درایت علمی و سوادشان باشد ، محصول بغض و کینه ها و بدسگالی های دیگرشان است. امروز شما برای آنها جذابیت دارید و خدای علم و معرفت هستید ، باورتان نمی شود که روزگاری نه چندان دور من برایشان از جنابعالی هم فهیم تر و باسوادتر بودم و داوطلبانه سرکلاس­هایم می آمدند و آنروز به من می گفتند که تازه دارند می فهمند تاریخ تحولات سیاسی ایران چگونه بوده است. اما امروز من برایشان بیسواد از آب درآمده ام و استخدامم هم غیرقانونی . دیر نخواهد بود که هوی و هوس آنها نسبت به شما هم سرد شود و معلوم شود که شما هم بیسواد هستید و به دنبال استاد باسواد دیگری بروند .

 

من نه از آن شاگرد سابقم انتظار و توقع احترام و ذره ای قدرشناسی دارم و نه از آقای حامد زارع. پرسشم از دکتر طباطبایی آن است که شما که هیچکدام از ان دو کتاب مورد نظر آقای زارع را نخوانده بودید ، چگونه پی بردید که آنها «سرقت ادبی و دزدی علمی » هستند؟ آقای دکتر طباطبایی می­فرمایند که «دولت کارگزاران بیسوادش را پس از پایان کار دولت به دانشگاه­ها منتقل می کند»، می شود بفرمایید که بنده در استخدام کدام دولت بوده ام که پس از پایان کار دولتیام راهی دانشگاه تهران شدم ؟ از مجموع قریب به 25 عضو گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران چند نفرشان قبلا در استخدام دولت بوده اند ، و پس از بازنشستگی به عضویت هیات علمی دانشگاه تهران در آمده اند ؟ ایضا از اساتید به زعم شما بیسواد دانشگاه شهید بهشتی چند نفرشان مشمول حکم کلی شما می شوند؟ آیا غیر این است که حتی یک نفر ، آری حتی یک نفر ، هم مشمول آنچه شما گفته اید نمی شود.

 

در بخش دیگری از همان مصاحبه دکتر طباطبایی درباره نحوه ورود من به گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران در سال 1371 می گویند :

 

« در همان زمان ، ریاست دانشگاه استاد دیگری را به همان گروه تحمیل کرد که به هیچ وجه سابقه تحصیلی و مشخصات او با مقرراتی که همان رئیس دانشگاه مامور اجرای آن بود ، سنخیتی نداشت . این شخص گویا در یکی از رشته های فنی درس خوانده و در انقلاب فرهنگی نیز نقشی ایفاء کرده بود و در دانشگاهی در بریتانیا – یا حومه آن- درس خوانده بود که از نظر دانشکده و مدیریت آن اعتباری نداشت و حتی اگر اعتباری داشت ، برابر مقررات ، به دلیل پیوسته نبودن تحصیلات ، نمی توانست به استخدام دانشکده حقوق درآید که البته به زور رئیس دانشگاه درآمد. به جرات می توان گفت که سطح علمی بسیاری از این افراد از حد کارشناسی ارشد یک دانشگاه متوسط فراتر نمی رود و اما دلیلی که می خواهم بیاورم (مبنی بر بیسوادی آنها): گروهی از اینان در بیست و چندسالی که در کسوت استاد بوده اند، چیزی ننوشته اند و گروه دیگری که جرات – یا ادعای- نوشتن داشته اند ، در نوشته هایشان کمتر می توان عباراتی معنادار پیدا کرد ».

 

من حقیقتش در ابتدا و به واسطه آنکه معتقدم در حق دکتر طباطبایی ظلم فاحشی رفته بنا نداشتم به ایشان پاسخی دهم . اما به چند دلیل نظرم تغییر یافت . نخست جفا و ظلم مطالب طباطبایی علیه مرحوم حمید عنایت بود . دوم توهین ایشان به مرحوم دکتر شریعتی و ال احمد و سوم فرصت طلبی سیاسی ایشان در مطالبی که علیه آقایان هاشمی رفسنجانی و مهندس موسوی گفته بودند ، و چهارم ، این پاراگراف بالا که علیه من گفته اند. این مطالبی که علیه من گفته اند اگر چه مثل حرفهای زارع و آن شاگرد سابقم دلم را خیلی سوزاند ولی واقعا هنوز مرا مجاب نکردند که از خودم دفاع کنم. آنچه که سبب شد تا مصمم شوم از خودم در برابر افتراعات بی پایه و اساس دکتر طباطبایی دفاع کنم نکته دیگری بود. در سالهای 70 و 71 که من به تازگی از انگلستان برگشته بودم ، گروه علوم سیاسی مخالف پیوستن من به آن گروه بود و این را دکتر طباطبایی درست می­گوید. من سعی کردم که برخی از اعضاء گروه را به اصطلاح «لابی» نمایم . از جمله این افراد خود دکتر طباطبایی بود و جالب است که ایشان برخلاف نظر امروزشان ، 18 سال پیش درست عکس امروز در مورد من داوری می کردند. آن زمان ایشان جدای از عضویت در گروه علوم سیاسی و یکی از اعضای موثر آن ، معاون پژوهشی دانشکده و عضو هیات رئیسه دانشکده حقوق هم بودند. ایشان در آن مقطع اتفاقا  با من رفتاری بسیار دوستانه و صمیمانه داشتند و من چقدر خوشحال بودم که ایشان را توانسته ام همراه خودم در گروه بنمایم. امروز بعد از 18 سال دارم می فهمم که دکتر طباطبایی در حقیقت آنروز «مرا سر کار گذارده بود» و علیرغم آنکه ظاهرا خود را همراه تقاضای پیوستن من به گروه نشان می داده ، باطناً «چقدر مخالف بوده» . یکی از مشکلات من هم همین بوده. چون می دیدم علیرغم آنکه برخی افراد شاخص گروه علوم سیاسی خصوصی به من گفته اند مخالفتی با تقاضای پیوستنم به گروه علوم سیاسی ندارند ، اما وقتی تقاضایم در گروه مطرح می شود ، با آن مخالفت می شود. امروز بعد از 18 سال دارم می فهمم که صداقت مدعیان روشن فکری و دگراندیشی به چه میزان است . دکتر نجفقلی حبیبی ، مرحوم حمید عنایت ، دکتر ابوالقاسم طاهری ، دکتر ملک یحیی صلاحی و ... هر چه بودند و هر چه هستند ، بی سواد ، باسواد ، عقب مانده یا هر چیز دیگر ، لااقل ظاهر و باطنشان یکی است و دو رنگ و دو رو نیستند .

 

دکتر طباطبایی یک مطلب را درست می گوید : گروه با عضویت من مخالف بود و استدلالشان هم این بود که من مهندسی خوانده ام و قبل از رفتن برای دکتری عضو هیات علمی دانشکده فنی بوده ام و اساساً نیازی هم به من نداشتند . البته گروه هرگز نگفتند که عضویت شما خلاف مقررات است چون واقعاً هم و برخلاف آنچه دکتر طباطبایی می گویند ، عضویت من در گروه علوم سیاسی خلاف مقررات نبود. استدلال گروه بیشتر این بود که من عضو هیأت علمی دانشکده فنی هستم، به علاوه سوابقم در مهندسی بوده و نه در علوم سیاسی . آنچه دکتر طباطبایی می گویند خلاف واقع است و پیوستن من به گروه علوم سیاسی به هیچ روی از نظر مقررات استخدامی خلاف نبود.

 

اما در خصوص نحوه ورودم به گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران: من در 8مهرماه سال 1355 به عنوان هیأت علمی به استخدام دانشکده فنی دانشگاه تهران درآمدم. در سال 1361 ، دانشکده فنی،  بنده را برای گرفتن دکترا به عنوان بورسیه به وزارت علوم معرفی نمود. اما به دلایل پیچیده و متعددی ، علاقه ام به مهندسی  را از دست داده بودم و می خواستم علوم سیاسی بخوانم و بر روی انقلاب اسلامی ایران کار کنم. اما وزارت علوم با تغییر رشته مخالفت نمود. از آنجا که علاقمند به تغییر رشته بودم نزدیک به دو سال دویدم تا سرانجام "شورایعالی انقلاب فرهنگی" تغییر رشته را بلامانع اعلام نمود و به وزارت علوم مراتب رسما منعکس گردید. در عین حال شورای بورس و اعزام وزارت علوم به بنده اعلام داشت که اگر شما بخواهید تغییر رشته بدهید ، بورس به شما تعلق نخواهد گرفت و می بایستی با هزینه شخصی و البته استفاده از ارز دولتی تحصیل نمایید که موافقت نمودم و از دانشگاه تهران مرخصی بدون حقوق گرفتم . دانشگاه Bradford انگلستان که مرا برای دکترا بر روی انقلاب اسلامی پذیرفته بود ، پذیرشم را منوط به گذراندن دوره فوق لیسانس صلح شناسی کرده بود که دروس آن شامل خاورمیانه، علوم سیاسی ، جامعه شناسی ، روابط بین الملل و ... می شد . منتهی از نظر مقررات ، دانشگاه نمی توانست مرا برای دو مدرک فوق لیسانس و دکترا در یک زمان واحد بپذیرد . در عمل مرا برای دکترا پذیرفته بودند و گذراندن دوره فوق لیسانس صرفا "پیش نیاز" ورود به دکتری بود بدون آنکه مدرکی به من تعلق گیرد. همه اینها نیز در مدارک دانشگاه محل تحصیل ام در انگلستان که به تصدیق سفارت ایران در لندن رسیده نیز ثبت و ضبط و در پرونده پرسنلی ام در دانشگاه تهران موجود است. به علاوه و به دلیل رضایت کلی که از وضع تحصیلی ام داشتند ، بعد از دفاع از رساله ام دانشگاه برادفورد رسما به بنده پیشنهاد همکاری دادند که آنرا نیز پس از تصدیق سفارت با خود به ایران آوردم و امروز هم قاب شده و بالای سرم در دفترم آویزان است . همه این مدارک را نیز به همراه رساله دکترایم در سال 70 به گروه علوم سیاسی و ریاست دانشکده حقوق تحویل دادم و قطعا دکتر طباطبایی نمی توانسته آنها را ندیده باشد.

 

در دهه 1360 و 1370 ، وزارت علوم از کلیه دانشجویان بورسیه و اعزامی تعهد خدمت می گرفت که پس از بازگشت به ایران دو برابر سنواتی که بورسیه بوده اند به هر دانشگاهی که آن وزارتخانه اعزام شان می کرد ، به عنوان هیات علمی خدمت نمایند. تعیین محل خدمت بورسیه یا اعزامی هم بالطبع با توافق فارغ التحصیلان و نیازهای دانشگاه معرفی شده صورت می گرفت . این قانون باالطبع شامل بنده هم می شد و با توجه به اینکه من عضو هیات علمی رسمی دانشگاه تهران بودم به آن دانشگاه معرفی شدم . زمانیکه نامه رسمی تعهد خدمت در دانشگاه تهران را به دکتر رحیمیان رئیس دانشگاه دادم به شوخی گفت : زحمت کشیده اند و هیات علمی ما را گفته اند که محل خدمتش همین جا باشد . مسئله بعدی آن بود که محل خدمت من در کدام دانشکده باشد؟ در جلسه ای که دکتر رحیمیان رئیس دانشگاه ، دکتر تقی خانی معاون آموزشی دانشگاه ، مهندس جلال الدین هاشمی معاون اداری و مالی دانشگاه ، معاون پژوهشی که نامش را فراموش کرده ام به علاوه مدیرکل کارگزینی دانشگاه حضور داشتند ، کلیه مدارک شامل دروس و رساله ام را نگاهی کردند و بعد از ارائه توضیحات در مورد کار دکترایم به آنان گفتم که محل خدمت من گروه تاریخ یا علوم سیاسی می بایستی باشد. هیأت رئیسه دانشگاه هم گفتند که شما از دانشکده فنی به یکی از این دو دانشکده می بایستی منتقل شوید و تصمیم را بر عهده خودم گذاردند. اما من به هیات رئیسه دانشگاه اظهار داشتم که نمی خواهم از طریق ابلاغ رسمی وزارت علوم  به این گروه­ها معرفی شوم و می خواهم خودم تقاضای پیوستن به آنان را بدهم . جملگی اعضاء هیات رئیسه گفتند که با توجه به ترکیب این گروه­ها و گرایشات سیاسی اعضای آن ، هیچ یک از این دو گروه شما را نخواهند پذیرفت . اما من مصر بودم که از بالای سر گروه­ها وارد نشوم و به تعبیر خودم "از درب گروه" وارد شوم . تصور من این بود که با توجه به مجموعه کارهای 1370-1363 ، توضیحاتی که در مصاحبه به اعضاء گروه تاریخ یا علوم سیاسی خواهم داد ، بعید به نظر می رسد که آنان مخالفت نمایند. آنچه که به این تصور من دامن می زد آن بود که من اطلاعاتی در خصوص دروسی که می توانستم در این دو گروه ، بالاخص گروه علوم سیاسی ارائه دهم گرد آوری کرده بودم. جزوات و کتبی که اساتید برای این دروس استفاده می­کردند را بررسی کرده بودم و یقین داشتم که در آن دروس حرف برای گفتن داشتم و اگر فرصتی برایم فراهم می آمد، یقینا تجربه تدریسم در مقایسه با آنها خیلی ناموفق  از آب در نمی آمد.

ادامه دارد . . .

ارسال نظر :  
نام :
پست الکترونیک :
نظر :

 

 

پنج گفتار در باب حکومت

 

تمامی حقوق مادی و معنوی وب سایت متعلق به دکتر زیبا کلام می باشد . طراح سایت : شرکت ایران طراح